شناسه: 62949

تواضع و فروتني

راوی بتول رحمتی: خاطره ای که از ایشان یادم هست که وقتی ایشان دفعه سوم با پای مجروح بر گشتند و در خانه بستری بودند در یکی از شبها، نیمه شب بلند شدم، دیدم صدای زمزمه ای می آید، خوب که گوش کردم، دیدم صدای زمزمه از اتاق مهدی است. پشت در اتاق رفتم و درب را باز کردم. دیدم مهدی سرش را بر سجده گذاشته و دارد با خدای خودش راز و نیاز می کند. کمی ایستادم و دیدم می گوید: خدایا من لایق نبودم که شهید بشوم. امّا پروردگارا تو این توفیق را به من بده و مرگ مرا شهادت قرار بده و مرا به شهادت برسان. بعد آرام در را بستم که ایشان نفهمد که من صدای او را شنیده ام، چون ایشان خیلی سعی داشتند که کسی نفهمد که نیمه شب بلند می شود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه