شناسه: 62970

حرمت والدين

-من از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم . یک روز در چادر نشسته بودم که حسین آقا آمد من را صدا زد واز من خواست که به بیرون چادر بیایم بعد از سلام و احوال پرسی گفت : پدرجان امشب ساعت 10 عملیات انجام می شود آمده ام از شما خداحافظی کنم . دستم را گرفت و با همدیگر به داخل نخلستانی که در آن اطراف بود رفتیم ، کمی در نخلستان قدم زدیم و صحبت کردیم . حسین آقا گفت: کم کم دارد دیر می شود من باید بروم . همدیگر را در آغوش گرفتیم و در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود صورتش را بوسیدم . او وقتی اشکهای من را دید گفت: مرد که گریه نمی کند ، پدرجان گریه نکن اگر کسی ما را در این وضعیت ببیند شک می کند . این شاید آخرین دیدار ما باشد ، خداحافظی کرد و رفت . بعد از اینکه از حسین آقا جدا شدم یکی از دوستانم به نام آقای کرباسی جلوی من را گرفت و گفت : چه خبر ؟ چرا اینقدر ناراحت شدی پسرت چیزی گفت . من گفتم : بین خودمان بماند امشب عملیات است و خوب نباید کسی بفهمد اگر این موضوع جایی درز کند . همه چیز بهم می خورد آقای کرباسی گفت : نگران نباش من به کسی نمی گویم . چند ساعتی از دیدار ما با حسین آقا نگذشته بود که من به طرز عجیبی احساس دلتنگی کردم به آقای کرباسی گفتم :‌من طاقت نمی آورم بیاید برویم دوباره پسرم را ببینم. آنجا دژبانی داشتیم من جلوی دژبانی رفتم ، داشتم با دژبانی صحبت می کردم که به من اجازه بدهد از اردوگاه بیرون بروم که در همین حین حسین آقا را دیدم که سوار بر جیپی می خواست از دژبانی رد شود من را که دید ایستاد و گفت: پدر جان سوار شو فعلاً چند ساعتی وقت دارم می رویم تا پیش حاج رسول یک احوالی می پرسیم و برمی گردیم . پیش حاج رسول رفتیم و مدتی آنجا بودیم . بعد حسین آقا گفت: حالا که تا اینجا آمده ایم برویم قایق ها را نیز ببینیم . از حاج رسول خداحافظی کردیم . و رفتیم برای دیدن قایق ها نیم ساعتی آنجا بودیم کم کم داشت خورشید غروب می کرد به حسین آقا گفتم : پسرم دیگر دارد دیر می شود بهتر است که برویم . او من را به اردوگاه رساند موقع رفتن صورتش را بوسیدم و او را به خدا سپردم . بعد از عملیات چهار و پنج روز بود که از حسین آقا خبری نداشتیم . به ستاد رفتم تا از وضعیت ایشان مطلع شوم . آنجا به من گفتند : پسرم شما در حال حاضر آن طرف اروند است ما از وضعیت جسمی ایشان هیچ اطلاعی نداریم . من خیلی نگران بودم همین طور داشتم در محوطه راه می رفتم که یکی از دوستان پیش من آمد و گفت: من به اتفاق 6 نفر دیگر می خواهیم به آن طرف اروند برویم اگر شما هم مایل هستید می توانید با ما بیائید . من پیشنهاد آنها را قبول کردم و گفتم : من با شما می آیم . بالاخره سوار ماشین شدیم و به سمت اروند حرکت کردیم . مقداری از اردوگاه دور شدیم که یکدفعه متوجة ماشین شدم که به سمت ما می آید داخل ماشین را که نگاه کردم دیدم حسین پشت فرمان است همین که او را دیدم خودم را از عقب ماشین به پائین پرت کردم راننده ترمز زد و بالای سر من آمد گفت: افتادی گفتم : نه در همین حین حسین آقا هم رسید راننده گفت: مرد حسابی این چکاری بود که کردی ؟ امکان داشت که دست و پایت بشکند حسین آقا گفت: این بنده خدا پدرم است همین که من را دید از عقب ماشین پائین پرید . او دست من را گرفت و بلند کرد همدیگر را در آغوش گرفتیم چند لحظه ای در همین حالت بودیم . حسین آقا به راننده گفت شما برو من خودم بعداً پدرم را می آورم . سوار ماشین شدیم و به ستاد رفتیم ماشین را جلوی ستاد پارک کرد . از ماشین که پیاده شدیم تعدادی از دوستان حسین ما را دیدند و از ما دعوت کردند تا برای صرف چایی به چادر آنها برویم . من گفتم : چایی نمی خورم حسین آقا گفت: پس برویم من موتوری بردارم تا با آن به شهر برویم . از دوستان ایشان معذرت خواهی کردم ، سوار موتور شدیم و به فاو رفتیم گشتی درون شهر زدیم و بعد به کارخانه نمک رفتیم . کم کم داشت هوا تاریک می شد به حسین آقا گفتم : بهتر است برگردیم هوا دارد تاریک می شود . بالاخره حسین آقا من را به اردوگاه برد و خودش به آنطرف اروند رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه