خاطرات بعد از مجروحيت
ماه مبارک رمضان بود داشتم آماده می شدم که نماز بخوانم که یک دفعه تلفن زنگ زد گوشی را برداشتم دوست حسین آقا بود گفت : آقای جوانان در منطقه مهران از ناحیه سر به شدت مجروح شده است . و احتمال اینکه ایشان دچار خونریزی مغزی بشود زیاد است . من بلافاصله بعد از شنیدن این خبر وسیله ای تهیه کردم و خودم را به بیمارستانی که ایشان در آن بستری بود رساندم وقتی وارد اتاق حسین آقا شدم دیدم ایشان با سری بانداژ شده روی تخت نشسته است . بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : حسین جان سرت چه شده است ؟ گفت : چیزی نیست خوردم زمین . گفتم : مرد حسابی چرا دروغ می گویی ؟ دوستت گفت : ترکش به سرت خورده ؟ آیا ترکش را بیرون آوردند ؟ گفت : نه پرسیدم آخر برای چه؟ حسین آقا گفت : تا بصره راهی نمانده است ، جنگ به زودی تمام می شود بعد از جنگ فرصت زیادی برای بیرون آوردن ترکش درون بدنم دارم. فقط این یک ترکش که پشت چند تای دیگر هم هست انشاءا… همه را با هم یک دفعه بیرون می آورم . اما ایشان نتوانست ترکش درون بدنش را بیرون بیاورد چون به شهادت رسید .
ثبت دیدگاه