شناسه: 62992

خاطرات نحوه مجروحیت

گردان ما ماموریت داشت تا به منطقه پاسگاه زید برود . گردان را به سمت مثلثی های معروف دشمن حرکت دادیم . من و حسین آقا در جلوی نیروها در حال حرکت بودیم و با بی سیم صحبت می کردم که گلوله ی توپی در کنار من به زمین خورد . اطراف ما را گرد و خاک زیادی فرا گرفته بود . چیزی نمی دیدم کمی که غلظت گرد و خاک کمترشد . هر چه اطرافم را نگاه کردم بی سیم چی را ندیدم فقط گوشی بی سیم دردست من بود کمی که دقت کردم متوجه شدم بی سیم چی بر اثر اصابت گلوله ی خمپاره تکه تکه شده و به شهادت رسیده است . کمی آنطرف تر را که نگاه کردم دیدم ترکشی به دست حسین آقا اصابت کرده که باعث کنده شدن قسمتی از گوشت دست وشکسته شدن استخوان ایشان شده بود . به سمت حسین آقا دویدم با چفیه ای که داشتم محل خونریزی را بستم . به ایشان گفتم : دیگر شما به عقب برگردید . با این وضعیتی که دارید ماندن شما اینجا صلاح نیست . من رفتم تا به وضعیت گردان سروسامانی بدهم . چند ساعتی از این ماجرا گذشت داشتم در بین نیروها به این طرف و آن طرف می رفتم که یک دفعه حسین آقا را دیدم وقتی دیدم ایشان با آن وضعیتی که داشت هنوز به عقب برنگشته بود بسیار ناراحت شدم به سمت او رفتم و با لحنی خشن به او گفتم : مگر قرار نبود به عقب برگردی ؟ اینجا چه کار می کنی ؟ حسین آقا سکوت اختیار کرد و به من چیزی نگفت آنجا وانتی بود بدون معطلی ایشان را سوار وانت کردم و به راننده وانت گفتم : سریع آقای جوانان را به اورژانس برسانید . خلاصه ما به اولین مثلثی دشمن که رسیدیم دچار مشکلات زیادی شدیم حدود هفت ، هشت ساعت آنجا گیر کرده بودیم نیمه های شب بود که یک دفعه دیدم سرو کله حسین آقا با دستی باند پیچی شده که به دور گردنش بود پیدا شد به او گفتم : چطور برگشتی ؟ حسین آقا گفت : رفتم بیمارستان آنجا درمحل زخم تعدادی بخیه زدند وسرمی به من وصل کردند درموقعیتی مناسب سرم را کندم و ازبیمارستان فرار کردم . به روی خودم نیاوردم . ولی از آمدن ایشان بسیار خوشحال شدم . حضور دوباره ی حسین آقا در گردان همچون یک معجزه بود وباعث شد نیروها روحیه تازه پیدا کنند . همچنین با طرحهای تاکتیکی که ایشان پیاده کرد توانستیم از مثلثی های دشمن عبور کنیم و این ماموریت را با موفقیت پشت سر بگذاریم بعد از پایان ماموریت حسین آقا دچار خونریزی شدیدی شد وسیله ای تهیه کردم و با همدیگر به بیمارستان رفتیم . در بیمارستان دکتر ارتوپدی بود وقتی که زخم حسین آقا را دید پیشانی او را بوسید و گفت : من نمی دانم این بسیجی چطور با دستی که بخیه هایشاپاره شده استخوانش شکسته است توانسته طاقت بیاورد واز بیمارستان فرار کند و به منطقه برود این از نظر پزشکی قابل قبول نیست .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه