عشق به جهاد
راوی فاطمه هدایتی : آخرین باری که آمد بود دست و پایش ترکش داشت. از نواحی ترکش خورده عکس گرفته بود. وقتی آنها را نشان داد گفتم: اینها در عکس چیست؟ گفت: ترکش است. گفتم: جبهه نرو، به بیمارستان برو تا ترکشها را در بیاورند بعد برو جبهه. گفت: وقتی جنگ تمام شد بعداً از روی فرصت به بیمارستان می روم و آنها را می آورم. گفت: دیگر چیزی نمانده که به بصر برسیم. روزی که می خواست به جبهه برود گفت: نگاه کن باور می کنم که می خواهم به جبهه بروم می خواهم به جبهه بروم می خواهم به مهمانی بروم. بار آخر کت و شلوار دامادیش زا پوشید و زخمی شده بود گفتم: پیشانی ات چه شده است. گفت: در جبهه ، زمین خورده ام، نمی گفت: زخمی شده ام.
ثبت دیدگاه