تدبير نظامي و مديريت
راوی فاطمه هدایتی : در عملیات والفجر 1 ما درون کانالی مستقر بودیم که برای ورود و خروج از آن نردبان استفاده می کردیم . نزدیک های صبح بود که رمز شروع عملیات را اعلام کردند به محض اینکه کلمه رمز از بی سیم پخش شد آقای برونسی از نردبان بالا رفت پشت سر ایشان نیز آقای جوانان و دیگر نیروها از کانال خارج شدند وبه سمت دشمن حمله کردند . در حال پیشروی بودیم که وقت نماز شد اما دشمن به شدت ما را زیر آتش گرفته بود به طوریکه ما نمی توانستیم ایستاده نماز بخوانیم به همین خاطر در حال دویدن نماز خواندیم همین طور می دویدیم که ناگهان گلوله ی دوشیکائی به شانه ی راست آقای برونسی اصابت کرد به محض اینکه تیر به شانه ی ایشان خورد گفت : یا زهرا و به زمین افتاد با زحمت زیادی از روی زمین بلند شد اما دوباره افتاد من وقتی این صحنه را دیدم جلورفتم ودر کنار ایشان روی زمین نشستم اشک از چشمانم جاری شد آقای برونسی گفت: چیزی نشده چرا گریه می کنی ؟ بلند شو برو کارت را انجام بده درهمین حین حسین آقا هم از راه رسید و دست مرا گرفت و گفت : بلند شو الان وقت گریه کردن نیست . من بلند شدم و دوش به دوش ایشان به سمت دشمن حرکت کردیم در حال پیشروی بودیم که ناگهان یک نفر که لباس بسیجی به تن داشت از داخل کانالی که در نزدیکی ما بود بیرون آمد و گفت : بیایید این طرف ما نیز چون آقای برونسی زخمی شده بود و کسی نبود که هدایتمان کند دنبال آن بسیجی رفتیم . واردکانال شدیم هر چه اطراف را نگاه کردیم آن بسیجی را ندیدیم خلاصه شروع به حرکت در داخل کانال کردیم که یک دفعه متوجه ی تیرباری شدیم که در کانال مستقر بود به محض اینکه تیربارچی ما را دید شروع به تیراندازی کرد بلافاصله در گوشه ای از کانال پناه گرفتیم . حسین آقا گفت: منافقین را به منطقه آورده اند و لباس بسیجی بر تن آنها کرده اند تا ما را گمراه کنند باید خیلی حواستان را جمع کنید . از گوشه ی کانال به سمت تیر بار عراقی تیراندازی می کردیم که یک دفعه سر وکله ی هلی کوپتر های عراقی پیدا شد آنها آمده بودند تا کماندوهای ویژه ی عراقی را در منطقه پیاده کنند هر کدام از کماندوها دو برابر ما هیکل داشتند . وقتی نیروهای ویژه عراق وارد عمل شدند ما تلفات زیادی دادیم . بچه ها روحیه شان را از دست داده بودند. دیگر نمی توانستیم مقاومت کنیم. به همین خاطر حسین آقا گفت : عقب نشینی کنید درحال برگشتن به عقب بودیم که توسط بی سیم به ما دستور دادند پشت خاکریزی که در نزدیکی آن کانال بود مستقر شدیم اما درفاصله ی بین کانال و خاکریز قسمتی از مسیر بود که هیچ گونه پناه گاهی نداشت و دائماً زیر آتش دشمن بود اگر کسی می خواست از آنجا عبور کند باید واقعاً شانس می آورد که اتفاق برایش نیفتد . درهر صورت نیروها دونفر دو نفر به طرف خاکریز می رفتند من و آقای قاسمی نیز در گوشه ای از کانال پناه گرفته بودیم تا درموقعیتی مناسب وقتی آتش دشمن کمتر شد به آن طرف کانال برویم . در همین حین یک نفر مرا صدا زد پشت سرم را نگاه کردم دیدم پدرم است او نیز می خواست به پشت خاکریز برود. بعد از سلام و احوالپرسی با پدرم به یکی از دوستانم آقای درویشی گفتم : به پدرم کمک کن تا رد شود. کمی که آتش دشمن کمتر شد به آقای درویشی گفتم : حالا وقتش است که بروید . آنها بلند شدند وشروع به دویدن به سمت خاکریز کردند مقداری از مسیر را که رفتند گلوله ی توپی در کنار آنها به زمین خورد و موج انفجار هر دو نفر آنها را روی زمین پرت کرد . آقای درویشی سریع بلند شد و پدرم را بغل کرد و پشت خاکریز برد. خلاصه همه نیروها به پشت خاکریز رفتند . فقط من و آقای قاسمی در کانال مانده بودیم داشتیم با همدیگر صحبت می کردیم که چطور از اینجا عبور کنیم که یک دفعه سر وکله ی حسین آقا پیدا شد بعد از سلام و احوالپرسی گفت: شما چرا هنوز اینجا نشسته اید من با خنده گفتم : می ترسیم رد شویم. ایشان گفت : خجالت بکشید بلند شوید بروید بعد خودش درحالی که لبخند می زد با قامتی استوار بدون اینکه سرش را خم کند به سمت خاکریز رفت وقتی به پشت خاکریز رسید فریاد زد گفت : چرا هنوز ایستاده اید ؟ من گفتم : تشنه ایم آب می خواهیم تا گلویی تازه کنیم بعد حرکت کنیم . حسین آقا قمقه اش را به سمت ما پرت کرد کمی آب خوردیم ونفسی تازه کردیم تا شاید بتوانیم رد بشویم چند دقیقه ای گذشت اما باز هم جرأت نکردیم رد شویم. تا اینکه حسین آقا آمد به سمت کانال ودست من وآقای قاسمی را گرفت وهمراه خود به پشت خاکریز برد. وقتی در پشت خاکریز مستقر شدیم نیروهای دشمن دائماً روی سرما آتش می ریختند همه ی نیروها در پشت خاکریز پناه گرفته بودند تاگلوله یا ترکشی به آنها اصابت نکند . اما حسین آقا اسلحه اش به صورت حمایل فنگ روی دوشش انداخته بود و با لبخندی که بر لب داشت به این طرف و آن طرف خاکریز می رفت . نیروها وقتی این همه شجاعت را در وجود ایشان می دیدند لذت می بردند . خلاصه بعد از اینکه نیروها را به عقبه منتقل کردیم همه روحیه شان را از دست داده بودند به قول معروف هر کسی توی لاک خودش فرو رفته بود حسین آقا برای اینکه نیروها را از این حال و هوا بیرون آورد آنها را دور هم جمع کرد با بچه ها شوخی و صحبت می کرد و به آنها روحیه می داد.
ثبت دیدگاه