ذکر و ياد خدا
راوی فاطمه هدایتی : من به خاطراینکه متوجه حال وهوای خاص در روحیات حسین آقا شده بودم و احتمال این را می دادم که ایشان به زودی شهید می شود. دورادور مواظبش بودم یک روز ایشان به تنهایی از اردوگاه خارج شد و من نیز وسیله ای تهیه کردم تا اورا تعقیب کنم . خلاصه حسین آقا پس از اینکه مقداری از اردوگاه دور شد به بالای یکی از تپه های اطراف رفت تقریباً یک ساعت آن بالا بود من نگران شدم به همین دلیل ماشین را درگوشه ای پنهان کردم و به آرامی به نحوی که ایشان متوجه نشود به بالای تپه رفتم کمی که به حسین آقا نزدیک شدم صدای ناله و گریه ی اورا شنیدم . داشت با خدا ودوستانش که شهید شده بودند درد و دل می کرد و اشک می ریخت. من وقتی این صحنه رادیدم دیگر جلوتر نرفتم چون ترسیدم حال وهوای اورا به هم بزنم . به آرامی از او دور شدم . وقتی حسین آقا از بالای تپه پایین آمد رفتم ماشین را آوردم واورا سوارماشین کردم وقتی ایشان سوارشد گفتم : بالا چکار می کردی ؟ نکند داشتی در خلوت خودت به همسر و بچه هایت فکر می کردی حسین آقا گفت : به آنهایی فکر می کردم که رفتند و امیدوارم به یاد من هم باشند .
ثبت دیدگاه