شناسه: 63025

پيش بيني شهادت

راوی م. ن ایمانیان: آن شب که مرا با تلفن از جبهه زیر بمباران عراقی ها برای عملیات چند شبه ×× شب را چون امشب در وقت نوشتن خاطره حالی پیدا کردم دو برادر را دیدم که بار دیگر آنها به عیادت من آمدند فردای آن روز برای تحویل برگ درخواستی حضور فوری در جبهه به محل قرار رفتم گره ام را باز کردند مرا خیل مشتاقان فرستادند تا دیداری دیگر با همرزمان داشته باشم وعده گاهمان ایلام بود در قرارگاه شهید برونسی بسوی همرزم شهید سلبل شتافتیم با رئیسان روبوسی کردم مرا در آغوش گرفت قدری گپ زدیم از نیروها از گروه ویژه شهدا که با حضور ناقابلی چون من 22 نفر کامل می شد قدم زنان به سمت اتومبیل وانت رفتیم کلید را از جیب درآورده درب را باز کرد و گفت فلانی سوار شو کجا بیرون برویم. به سمت ایلام آمدیم کناره های خیابان مردم به مشاغل معمولی خود مشغول بودند رزمندگان هم مشغول کارشان بودند تا مایحتاج خود را رفع نمایند. احساس گرسنگی کردیم هنگام غروب بود که جهت رفع گرسنگی در مکانی توقف کردیم سپس قدم زدیم آری می خواستم سرسخن را باز کنم اما تا اینجا او از عملیات امشب و فردا گفت دیگر تحملم به سر رسید غذایی پیدا کردیم به پیشنهاد او چند سیخ جگر خریدیم مشغول خوردن شدیم این آخرین غذایی بود که در کنار هم می خوردیم ای اشک ببار تا مرا سبک تر کنی ای دل گریان باش تا شاید این خاطره در قیامت بر تو زنده گردد و تکرار گردد لب به سخن گشودم جلیل اجازه بده خوابم را برایت بگویم هراسان نشو چه خوابی برادرانم را دیشب در خواب دیدم که از بامی به زمین آمده اند و تو را با خود می برند اما مرا مجروح گذاشتند جلیل اگر رفتی سلام مرا به آنها برسان جلیل تو رفتنی هستی شوخی نمی کنم گویی من نرفته مژده برایش بودم برایم تعیین نبود چون تنها خوابی بود ولی برایش تعیین شد دیگر حتی اجازه نداد که پول غذا را بدهم گفت من رفتنی هستم بگذار حساب کنم برگشتیم سخن وداع می گفت نیمه همان شب بعد از ساعتی استراحت به سمت سقز حرکت کردیم به علت مساعد نبودن هوا بعد از طی مسافتی ظاهرا متوقف شدیم چون غلیظی شده بود هوا بارانی و سرد بود فردای آن روز مجددا تا نزدیک غروب که بعد از ادای فریظه نماز در وعده گاه به علت خرابی پل و به دلیل جاری شدن سیل ما را به گاوداری هدایت کردند همه گردان روح ا... به همراه دسته ویژه 22 نفری به گاوداری هدایت شدیم. از فرط خستگی راه بچه ها به محض وارد شدن در این آسایشگاه یک شبه با وجود صداهای مهیب گاو و دیگر حیوانات خستگی را از تن زدودند بچه ها آن شب آرام نداشتند از شوخی از خنده از صداهای گاو و اسب و ... تا اینکه صبح شد بعد از خواندن نماز صبح و روشن شدن هوا پیاده به طرف هلی کوپتر حرکت کردیم و با آن به منطقه عملیاتی رفتیم و مستقر شدیم ظهر شد نماز ظهر را خواندیم فقط وقت برای خوردن کنسرو باقی ماند از آب هم خبری نبود مقصد ما قله ماهوت بود ساعت عملیات 10 شب بود 6 ، 7 ساعت راه در پیش داشتیم هوا سرد بود و سکوت همه جا حکم فرما بود و لحظه وداع جلیل در همان شب نماز شب خواند گردان در انتظار رمز عملیات بود که نیمه شب را پاس کرد و او با هم خستگی نماز شب خواند گردان وارد عمل شد قبل از همه دسته ویژه حرکتش به سوی تیربارها آغاز شد با خفه شدن یک تیربار توسط چند نفر دشمن از حمله مطلع شد فریاد زنان قف قف می کرد اما بچه ها امان را از آنها بریدند گل ها یکی پس از دیگری در خاموش کردن تیربار ها می شکفتند و پرپر می شدند و تا زیر پای دشمن چند شهید بیشتر نبود حتی حمله رودررو مقاومت دشمن را گرفت خستگی راه گرسنگی تشنگی سردی هوا دست به دست هم دادند تک دشمن در جبهه دوم نیز خستگی را افزون کرد اما از گردان و از یاران جلیل فقط دو نفر ماندند روشندلی و علمداری که صبح فردا با درگیریهایی فراوان و شدید توانستند پیکرهای شهدا و مجروحان را با الاغ به پشت جبهه منتقل نمایند تعیین او حاصل شد مرادش را گرفت ملکوت اعلی شتافت با تنی مجروح از عملیات گذشته فرشتگان الهی به استقبالش آمدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه