شناسه: 63054

عشق شهادت

راوی محمد ابراهیم موهبتی : نمی دانم کدام خاطره را بنویسم و کدام یک از اوصاف والای شهید سید ابراهیم شجیعی را شرح دهم. زیرا بنده از همان اول تشکیل سپاه با این شهید بزرگوار بودم. قیافه مصمم و مردانه او مرا به یاد مالک اشتر علی (ع) می انداخت. یکی از شبها در منطقه عملیاتی والفجر 8 در گردان عبدا... بودم. فرمانده گردان برادر شجیعی سخنرانی می کردند. آنچنان مجذوب سخنان او شدم که فقط چند جمله ای بیشتر به خاطرم نمانده که فرمودند. برادران رزمنده ما شما را به زور نیاورده ایم. اینجا صحنه نبرد و شهادت است. اگر کسی می ترسد و یا اینکه در هنگام پیشروی پا عقب می گذارد بهتر است همین حالا ما را تنها بگذارد و می فرمودند: بچه ها اگر من شهید شدم از روی جنازه من عبور کنید و به جلو بروید مبادا روحیه شما تغییر کند. شما نباید به شخص متکی باشید. روز بعد خدمت ایشان رسیدم و او را دعوت کردم تا به سنگر ما بیاید و در کنارهم غذای معرف سبزواری یعنی کمجوش بخوریم. ایشان خندیدند و فرمودند برادر موهبتی می خواهی آخرین کمجوش عمرمان را بخوریم. باشد می آیم به شرط اینکه بوی آن در بین سنگرها نپیچد زیرا تمام بچه های سبزوار جمع می شوند آنجا چیزی به ما نمی رسد. آن روز ظهر مقداری کمه که بنده از سبزوار برده بودم آماده نمودم. هنوز غذا پخته نشده بود که دیدم برادر شجیعی با دو نفر دیگر از برادران در حالی که می خندیدند به سمت ما آمدند. در سر سفره این شهید بزرگوار دوباره فرمودند این آخرین کمجوش است که می خورم. باز در حالی که چشمانش را به آسمان دوخته بود فرمودند خدایا ماهم آماده شهادت هستیم. دیگر خجالت می کشم، سبزوار برگردم و به چهره پدران و مادران شهداء نگاه کنم. بنده به ایشان گفتم شما هنوز حیف هستید که از میان ما بروید و همه ما بوجود شما نیاز داریم و از شما روحیه می گیریم. دوباره فرمودند: برادر موهبتی این غذا و این عملیات آخرین غذا و عملیات من است و این گردان عبدا... تا به حال چندین فرمانده را که هیچکدام بیشتر از یک سال دوام نیاورده اند شهید کرده است. این بار هم نوبت من است. پس از صرف غذا چنان خدا را شکر گفت که گویی او را می بیند. حالت یک حالت معنوی شده بود با همه ما خداحافظی نمود و به من فرمود برادر شاید این آخرین دیدار ما باشد و مرا بغل کرد. من گفتم: خدا نکند انشاءا... با پیروزی و سلامتی باز هم در کنار هم خواهیم بود و ایشان رفتند و تا شب عملیات که چند روزی بیشتر فاصله نشد بنده ایشان را ندیدم. فقط در آن شب که آماده عملیات می شدند چهره نورانی او را دیدم که باز با رزمندگان صحبت می کردند و دلداری می دادند و آن لحظه همه را از زیر قرآن عبور می دادند. یک روحانی در کنارش بود من با توجه به صحبت های وداع گونه او متوجه بودم که شهید می شوند و می دانستم چه انسان با ارزش و دوستی قدیمی که سالها در کنار هم بوده ایم را از دست خواهم داد. لحظه خداحافظی با شوخی گفت: برادر موهبتی شما چه یادگاری می خواهید. گفتم مهر شما پیش من است. فرمودند از کی؟ گفتم از عملیات بدر که شما مجروح شدید و بنده شما را پانسمان کردم مهر شما را تبرک برداشتم. خندید و همان همان خداحافظی آخر بود. دیگر این شهید بزرگوار را ندیدم تا روز شهادت که همراه یکی از برادران مسئول تدارکات گردان خمپاره خورده بود و به درجه رفیع شهادت نائل شده بودند و چهره نورانی و تبسم گونه او در خون غلطیده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه