شناسه: 63056

خواب و روياي شهيد

راوی محمد رضا برات نجات : قبل از عملیات والفجر هشت من در منطقه عملیاتی ، شهید شجیعی را مشاهده کردم که در گوشه ای نشسته و بلند گریه می کند. نزدیک او رفتم و از وی علت گریه کردنش را خواستم. اول امتناع می نمود؛ ولی با اصرار من لب به سخن گشود اما قبل از تعریف ماجرا از من قول گرفت تا زمانیکه زنده است، این واقعه را برای کسی تعریف نکنم. ایشان گفت: چند روزی قبل از عملیات والفجر 8 برای شناسایی به منطقه آبادان آمده بودیم. من به تنهایی با ماشین برمی گشتم و به طرف اهواز می رفتم. در جاده حرکت می کردم که متوجه شدم دو کبوتر در بالای سرم پرواز می کنند. توجه من به آنها جلب شد و بدون آنکه خودم بخواهم ماشین را متوقف ساختم و در را باز کرده و پیاده شدم. این دو کبوتر به زمین نشستند و به طرف من آمدند. زمانیکه به فاصله یکی دو متری من رسیدند مشاهده کردم که این کبوترها دو بسیجی هستند که در گردان ما بوده و در عملیات قبلی به شهادت رسیده اند. این دو بسیجی با لباس بسیج و چفیه به دور گردنهایشان بود. به من نزدیک شدند و حدود نیم ساعت با من صحبت کردند و در مورد برادرهایی که هنوز به شهادت نرسیده اند، از من سؤال کردند و من هم در مورد برادرهایی که به شهادت رسیده اند از آنها سؤال کردم و آنها پاسخ دادند و یکسری مسائل هم در مورد خود ایشان شهید شجیعی گفته بود که در این مورد برای من چیزی نگفت و بعد از اینکه صحبتها به اتمام رسید آنها چند قدمی از وی دور شده و دوباره به حالت کبوتر در آمده پرواز کردند و تا آنجا که چشم کار می کرد آنها را تعقیب کرد تا آنها از چشم ناپدید شدند و شجیعی در همان عملیات به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه