شناسه: 63102

شرح عمليات

راوی علی اصغر برقبانی : در عملیات میمک گردان سید ابراهیم شجیعی مشرف به دشت حلاله معروف به سینه ی میمک عمل کرد در آنجا من یادم است چون خودم در لشکر 21 امام رضا (ع) بودم و محمد فرومندی در لشکر پنج نصر از سردار قاآنی خواست من کمکی به لشکر نصر بروم فرومندی فرمانده ی تیپ امام صادق بود و یکی از فرمانده گردانهایش سید ابراهیم بود شبی که عملیات شروع شد شجیعی و فرد دیگری از برادارن بنام زنگنه بود که این آقای زنگنه در داخل تپه های سینه ی میمک داخل دره ها عمل کرد وشجیعی برروی سینه ی میمک دور فیسل های میمک که مسلط بر دشت هلاله بود داشت می رفت که دست چپ را ایشان عمل کند داخل کوه را داخل دره را و دست چپ را شجیعی عمل کردند با توجه به به این که آقای شجیعی موفق شده بود آن منطقه را گرفته بود ولی آقای زنگنه در دست چپ که عمل کردند در داخل آن دره ها وسینه ی میمک با توجه به این که خط را شکسته بودند اما گیر کرده بودند معلوم شد از طریق بی سیم که اینها گیر کرده اند وباید گردان دیگر را بفرستند جـلو. یادم است گردان محمدیانی که با برونسی کار میکرد بنا شد که از تیپ برونسی به تیپ فرومندی برود و روی نقشه هم نشان داده بودند که به کدام سمت و تا کجا که رسیدند ازآنجا به دست چپ باید بروند و عمل کنند ولی به همان نقطه که می رسند چون یک سر و صدایی ازدست راست می آید که آنها هم نیروهای خودمان و گردان شجیعی بوده اند وقتی آقای محمدیانی می آید آنجا برود و عمل کند با توجه به این که از روی نقشه دقیق رفته بود آنجا که رسیده بودند بچه ها بدون این که گوش بدهند چون دیده بودند از طرف راست سرو صدا می آید به عوض اینکه به سمت چپ بروند به سمت راست می روند و به طرف نیروهای خودی حمله می کنند نیروهای شجیعی هم مقاومت می کنند محمد یانی می گفت گفتم: اگراین بچه ها به کوه دماوند می زدند دماوند می شکست الان یکساعت دارند تلاش میکنند ولی خط نمی شکند زیرا در هر خطی به دشمن حمله کردیم بعد از پنج دقیقه خط می شکست با این که یکساعت با هم در گیری بودند به حول و وقه الهی وقتی خداوند میخواهد کسی صدمه ای نبیند هیچ کس طوری نمی شود بچه های محمدیانی تکبیر می گویند ، بچه های شجیعی تکبیر می گویند حمله می کنند و فشار می آورند بعد از مدتی که این فشارها ادامه پیدا می کند آقای شجیعی می گفت من دیدم این ها خیلی فشار می آورند با خودم گفتم اینها عراقی نیستند زیرا آنها تحمل این قدر فشاررا ندارند از آن طرف محمدیانی می گفت من هم گفتم که اینها عراقی نیستند اینها بسیجی هستند که مقاومت می کنند در همان حال داشتند با بیسیم می گفتند که از هر دو طرف فشار آوردند بعد فهمیدیم که از دو طرف این نیروهای خودمان هستند آقای شجیعی می گفت یکدفعه من صدای حسین را شنیدم که به بچه هایش دستور می ده که فشار بیاورید می گفت دویدم و از آن طرف داد کشیدم حسین، حسین بعد یکدفعه بچه ها می فهمند که بچه های خودی هستندوآتش بس می دهند و همدیگر را در آغوش می کشند گردان محمدیانی جدا می شوند و به حساب آن خطی که باید عمل کنند میروند بعد متوجه می شوند که دشمن از این برنامه مقداری آسوده شده است چون نیرویی که می خواسته به عراقی ها بزند یک مقداری تحلیل رفته است بعد اینها می آیند منطقه ی فیسل را دور می زنند آنجا یک چهار لولی گذاشته بودند و گردان شجیعی در محاصره قرار می گیرد ما هم اگر می خواستیم از این طرف برویم ما را هم می زد خلاصه نزدیکی های صبح شد دیگر از طریق بی سیم صحبت شد و ما متوجه شدیم که شجیعی احتمال دارد اسیر بشود چون دور تا دور شان را گرفته بودند و از هرطرفی تیر می آید حتی بچه ها کد رمزشان را خورده بودند نزدیک صبح که شد سردار چراغچی آمدند و به من گفتند که بیا برو و ببین چه خبر است و یک کاری بکن که من آمدم نیرویی نداشتم و پهلوی فرومندی بودم که ببینم چه می شود من از اول شب می گفتم می خواهم بروم ولی نمی گذاشتند وقتی چراغچی گفت برو شاید بتوانی کار کنی من هم آمدم چون هوا تاریک بود یک آبشار مانند بود من آنجا ایستادم دیدم از این پایین یک صدایی می آید گوش کردم ببینم عراقیند یا ایرانی دیدم فارسی صحبت می کنند من آنها را صدا کردم اینها مرا شناختند گفتم چکار می کنید گفتند ما یک دسته از نیروهای محمدیانی هستیم که عقب ماندیم و راه را گم کردیم گفتم پس شما را خدا به من رسانده است بیایید از این طرف خلاصه آنها آمدند جلو و رفتیم همدیگر را دیدیم پرسیدند چی شده است گفتم یک از گردانهای ما اینجوری گیر کرده ما باید برویم به کمک آنها ما آمدیم از دست راست از زیر یکی از بچه های ما با آتش تیر بار دشمن را مشغول کرده بود بدین وسیله توانستیم محاصره ی آن منطقه را بشکنیم صدای شجیعی پشت بی سیم می آمد که ما تا حدی مقاومت می کنیم که دیگر کسی نماند این قدر خوب مقاومت کرده بودند که دشمن از هر طرف آمده نتوانسته آنها را دستگیر کند وقتی ما به آنجا رسیدیم تقریباً هوا روشن شده بود نزدیک بود آفتاب در باید بعد دیدیم که به طرف ما تیر اندازی می کنند من هم با همان لهجه محلی سبزواری خودمان صدا زدم سید ابراهیم بعد دیدم صدای مرا شناخت و گفت اصغر تویی گفتم داری به طرف ما تیر اندازی می کنی اینها نمی دانستند که محاصره شکسته است اینها خیلی خوب مقاومت کردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه