خواب و روياي شهيد
راوی غلامرضا کیوانلو : ما در سایت پنج مستقر بودیم که یک شب سید ابراهیم شجیعی آمد و می خواست خط مقدم برود شب مهمان من شد با هم نشستیم و صحبت می کردیم یکدفعه گفت آقای کیوانلو؟ گفتم بله گفت می توانی یک قرآن با حال بخوانی تا مرا بحال بیاوری؟ گفتم : متأسفانه نه گفت : این دور و برما کسی هست که قرآن را با حال بخواند گفتم : من یکی از این بسیجی ها که بچه بیرجند است سراغ دارم که قران خوب می خواند - بسجی دوست داشتنی بود و بعداً هم شهید شد- ایشان را صدا زدم آمد و نشست بدون این که قرآنی با خود بیاورد پرسید قرآنت کجاست؟ گفت من می خواهم از حفظ بخوانم آقای شجیعی پرسید از حفظ هم بلدی؟ گفت الحمدلله نصف قرآن را از حفظ هستم آقای شجیعی قبل از این که ایشان شروع به قرآن خواندن کند، خدا شاهد است این بسیجی را توی بغل گرفت و شروع کرد به بوسیدن و مرتب گریه می کرد و می گفت: زبانت را در بیاور ببوسم خدا شاهد است کف پای این بسیجی را می بوسید همین که ایشان شروع به خواندن قرآن کردند آقای شجیعی شروع به گریه کرد و زار زار گریه می کرد من به گریه ی شجیعی نگاه می کردم و گریه می کردم وقتی قاری خواند و رفت از آقای شجیعی پرسیدم انگیزه شما از خواندن قرآن چه بود؟ گفت: مثل اینکه در و دیوار به من می گفتند یک قرآن خوان آنچنانی در این مجموعه است اصلاً دست خودم نبود به زبانم جاری شد که یک نفر است که می تواند با تلاوت قرآن ما را به حال بیاورد اینقدر خوشحال بود می گفت مثل این که به من سوخت دادند انگار به من نیرو دادند قوی شدم موقعی که می خواست خداحافظی کند می گفت آن بسیجی ات را بگو بیاید من یکدفعه دیگر ببوسمش.
ثبت دیدگاه