شناسه: 63127

خواب و روياي شهيد

راوی مهدی آقا گلی : یادم نمی رود یک سفری به اتفاق سید ابراهیم شجیعی و آقای طالعی و برآبادی با اتوبوس به مرخصی می آمدیم نماز صبح شده بود یک دفعه سید ابراهیم از جایش بلند شد و گفت: برو ببین چرا رانده اتوبوس برای نماز نگه نمی دارد. من آمدم و به راننده گفتم آقا نماز است و دارد نماز قضا می شود راننده گفت به قهوه خانه که رسیدیم نگه میداریم راننده قهوه خانه را رد کرد و نگه نداشت زمستان هم بود سید ابراهیم خیلی ناراحت شد و بلند شد و رفت و گفت اگر قرار بود خودت نماز نخوانی بقیه شاید نماز بخوانند راننده هم ناراحت شد و آنجا پلی بود نگه داشت و گفت بروید نماز بخوانید شجیعی در را باز کرد و گفت بچه ها بیایید و برویم نماز بخوانیم ما هفت هشت نفر بودیم وضو گرفتیم و توی آن سرما نماز خواندیم وقتی ماشین نگه داشت بعضی از مسافران پیاده شدند چند تا خانم و آقا پایین آمدند و شروع کردند توی همان آب یخ وضو گرفتن و زیر اندازهایی آوردند و توی همان سرما شروع کردند به نماز خواندن حتی شاگردش هم آمد وضو گرفت و نماز خواند وقتی سوار ماشین شدیم آقای شجیعی از راننده خیلی تشکر کرد با این که او ماشین را با عصبانیت نگه داشته بود و گفت نگاه کنید شما چقدر ثواب بزرگی کردید ما را به نماز رساندی اگر خرابش نکنی همین برای فردایت می ماند. با زدن این حرفها دیدیم روحیه ی راننده خیلی عوض شد سبزوار که ما پیاده شدیم این راننده یک جور دیگری به ما نگاه می کرد معلوم بود که خیلی عوض شده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه