شناسه: 63160

عشق به جهاد

راوی مجتبی دامنجانی: زمانی که محمد ابراهیم می خواست به جبهه برود پدرم گفت : شما هم که به جبهه بروید برادرت هم که رفته است و مفقود شده شاید درد نبود شما پیکر محسن را بیاورند و کسی نیست که جنازه ایشان را تشییع کند . محمد ابراهیم شروع به گریه کردن و فریاد زدن نمود و گفت: حاج آقا اقوام و خویشان که برای تشییع محسن هستند پدرم گفت : من دوری شما دو برادر را نم توانم تحمل کنم محمد ابراهیم گفت : شما با رفتن من موافقت کنید خداوند کمکتان می کند . بعد از اسرار زیاد محمد ابراهیم راضی شد تا ایشان به جبهه برود و محمد ابراهیم برای سپاس از پدرم پاهایش را بوسید .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه