شناسه: 63178

خاطره شماره 19 - شهید محمدابراهیم دامنجانی‌

سرکشي از خانواده شهدا
راوی حمیده دامنجانی: عمه ام دو پسر داشت که شهید شده بودند و چون خانواده شهید بودند به خانه آنها سر می زد تا او را خوشحال کند. روزی که رفته بودیم منزل عمه ام، محمد ابراهیم ایشان را در آغوش گرفت. عمه ام گفت: اگر من بمیرم کسی را ندارم که من را غسل دهد و به خاک سپارد. همانطور که محمد ابراهیم عمه ام را در آغوش داشت به داخل حمام برد و گفت: نگاه کن هر وقت شما هم فوت کردید، خودم شما را غسل می دهم و کفن می کنم و بعد به مردم خبر فوت شما را می دهم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه