شناسه: 63186

خبر شهادت

یک شب خواب دیدم که بالای کوه رفته ام و آنجا حاجی شاکری را دیدم که نماز می خواند و گریه می کرد. بعد به من گفت:" همانجا بایست." که من به طرف روستا فرار کردم و از بالای یک بلندی پائین پریدم. وقتی به پائین رسیدم دیدم که دست و پایم شکسته است ولی سرپا ایستاده ام، در اینجا بود که از خواب بیدار شدم. بعد از 2 الی 3 روز خوابم را برای حاجی شاکری تعریف کردم که او گفت:" هر چه خدا بخواهد، خیر است." خوابم را برای مردم تعریف کردم. گفتند:" تو باید صدقه بدهی." بعد از چند روز از این موضوع خبر شهادت فرزندم حسین را به من رساندند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه