لحظه و نحوه شهادت
راوی محمد صفری: طبق ابلاغ مسئولین جنگ مقرر شد که گردانهای تیپ 21 امام رضا (ع) با گردانهای تیپ تکاور ذوالفقار ارتش برای انجام عملیات باهم ادغام شوند یک گردان از سپاه با یک گردان از ارتش ادغام و فرمانده آن عموما بچه های سپاه بودند و برادران ارتش به عنوان معاون هنگامی که در جلسات مشترک بین ارتش و سپاه طرح مانور عملیاتی تشریح می شد. تعداد 4 یا 5 گردان باهم ادغام شدند تنها گردانی که با ارتش ادغام نشد گردان ماالقارعه بود که بوسیله یک گروهان دیگر بیسیجی تقویت شد و ما یک گردان 4 گروهانه داشتیم و به عنوان نیروی خط شکن مطرح بودیم. موج اول عملیات در تاریخ 22/ 1/ 62 با رمز مبارک یا ا...، یا ا...، یا ا...، شروع شد تیپ 21 امام رضا (ع) می بایست در موج دوم وارد عمل می شد. پیشرفت عملیات در موج اول خوب بود خط محکم پدافندی کنا رد و یرج شکست و رزمندگان تا بالای ارتفاع حمرین پیش روی کردند و بعضی از ارتفاعات از جمله 111 و 145 به دست رزمندگان افتاد. اما هنوز ارتفاعات اصلی و بلندتر از جمله 165 دست دشمن بود نوبت وارد عمل شدن تیپ ما فرا رسید امکان انتقال نیروها با خودرو کم بود. مقدار کمی از مسیر را با خودرو و باقی را با پای پیاده از سر شب تا صبح در راه بودیم. نماز صبح به کانالهای حفر شده دشمن رسیدیم. عراقی ها در این منطقه برای پدافند مینی، سرمایه گذاری و زحمت کشیده بودند، روی ارتفاع 400 ، 500 متر به قله های اصلی دو کانال عرضی برای کند کردن حرکت رزمندگان بهه عمق 4 متر و عرض 5 متر توسط دشمن حفر شده بود و داخل کانالها مین و سیم خاردار داشت، فاصله کانالها از همدیگر حدود 300 متر می شد، نیروهای گردان را داخل کانال کردیم. نیروها نماز صبح را خواندند و مشغول استراحت شدند. این کانالها برای عراقی ها شناخته شده بود و مرتب روی ما آتش می ریختند. مسئول مخابرات گردان ما برادر بسیجی بهرامی که از برادران نیشابور بود شهید شد و عده ای دیگر هم شهید و مجروح شدند. حالت دردناکی بود. گلوله ها روی سرما می خورد اما ما هیچ اقدامی برای مقابله نمی توانستیم انجام بدهیم. در عصر همان روز گلوله خمپاره روی جیپ مسئولین محور عملیاتی خودرو و برادر خانی و برادر محسن روانپور که از نیروهای با سابقه و مؤثر جنگ بودند در آتش سوختند. سر و صدای برادران ارتش هم درآمده بود. در همین حال و هوا از داخل کانال رد می شدم که چشمم به یکی از برادران کادر که از سوت خمپاره خیلی می ترسید افتاد، دیدم عکس کوچکی از امام خمینی (ره) جلو صورتش گرفته بود و با خودش زمزمه می کرد و می گفت: امام خمینی بیا ببین بچه های مردم چطور شهید می شوند.
ثبت دیدگاه