شناسه: 63223

عشق به جهاد

راوی محمد صفری: در یکی از عملیات ها دست آقای خانی تیر خورده بود تیر به دستش اصابت کرده بود و درد زیادی می کشید به گونه ای که بعضی وقت ها از شدت درد داد می زد هنوز دستش خوب نشده بود که گفت : می خواهم به جبهه برگردم گفتم : چگونه می خواهی با این وضعیت به جبهه بروی صبر کن دستت بهتر شود بعداً به جبهه خواهی رفت – دستش به نحوی درد می کرد که نمی توانست با آن چیزی بردارد – گفت : من از خدا خواستم که اگر دستم بهتر شد به جبهه برگردم الان شما این حرفها را می زنید گفتم : من به خاطر خودتان می گویم شما با این وضعیت چه کاری می خواهی انجام دهی ؟ حتی یک اسلحه هم نمی توانی به دست بگیرید . گفت : شما به رفتن من رضایت دهید آنجا هر کاری از دستم بر آید انجام خواهم داد . رضایت مرا جلب کرد و به جبهه رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه