شناسه: 63228

تقيد به جماعت

راوی ابراهیم خانی: وقتی مرا همراه خود به جبهه برده بود یک شب تمام نیروها در محل بزرگی جمع شدند . و آقای قالیباف به شهید گفت : که برود و نماز بخواند اما شهید امتناع کرد بالاخره با اصرار زیاد نماز خواند و بعد رفت و رزمندگان دعا می خواندند و گریه می کردند و معلوم شد که حمله است .بعد از چند ساعت اعلام حمله شد و همه به جلو رفتند و من تنها ماندم .صبح قبل از طلوع خورشید شهید آمد و نماز خواند و به من گفت : که خوابیده ام ؟ من گفتم با این همه سر و صدا کسی خوابش نمی آید و بعد شهید مجددا با ماشین مهمات وآذوقه به جلو رفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه