خواب و روياي شهيد
راوی عذرا مشهدی : وقتی که همسرم به مرخصی آمده بود خاطره ای از جبهه برایم این گونه نقل می کرد : گفت : یک شب که من کشیک بودم وقتی که کشیکم تمام شد رفتم بخوابم . در خواب دیدم یک سید نورانی به سوی من آمد و گفت : آقای برسلانی بلند شو ، بلند شو و برو سر کشیک . با خود گفتم : من که تازه کشیکم تمام شده و نوبت من نیست و دوباره خوابیدم . بعد از چند دقیقه ای دوباره همان سید نورانی به سمت من آمد و گفت : بلند شو برو سر کشیک . من هم بلند شدم و ناگهان دیدم نگهبان مسلسل که جایش را با من تعویض کرده بود خوابش برده است و عراقیها هم اطراف ما را محاصره کردند و شروع کردم به بیدار کردن بچه ها و یواشکی همه ی بچه ها را بیدار کردم و آنها را به رگبار بستیم و توانستیم جان سالم بدر ببریم. اگر آن سیدی که از طرف خدا آمده بود ما را بیدار نمی کرد الان معلوم نبود کجا بودیم. یا ما را به شهادت رسانده بودند و یا هم اسیر شده بودیم. این آخرین خاطره ای بود که ایشان از جنگ برایم تعریف کرد چون بعداً که به جبهه رفت دیگر برنگشت و به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید.
ثبت دیدگاه