شناسه: 63271

خبر شهادت

ساعت 9 شب بود . وضو گرفته بودم می خواستم نماز بخوانم ، دیدم در می زنند بعد رفتم در را باز کردم دیدم پدرش است چهره اش خیلی فرق کرده بود . من نگران شدم ، گفتم : یک خبری است . او گفت : چیزی نیست . بعد با برادرش در این مورد صحبت کرد و گفت : یکی از دوستان مهدی آمده و ساکش را آ ورده احتمالاً مهدی مفقود شده است . حالا چکار کنیم . من هم که شنیدم گفتم : هر چه خدا بخواهد .صبر می کنیم . روحش شاد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه