شناسه: 63297

نفوذ و تاثير کلام

راوی فاطمه علافان : یادم می آید زمانی که جهت زیارت به سوریه رفتیم، یک روز در بازار شام ایشان با یکی از برادران افغانی که در یکی از مغازه های آنجا کار می کرد روبرو شد و با او شروع به صحبت کردند. آقا اسماعیل به آن جوان افغانی گفت:" چرا شما در این کشور بیگانه زندگی و کار می کنید؟" بعد از چند دقیقه صحبت متوجه شدیم که این جوان افغانی از جنگ و محیط افغانستان می ترسد و آقای بابوریان آن جوان را خیلی نصیحت کرد، اما او به هیچ وجه راضی نمی شد که به مملکتش برگردد. در این هنگام آقا اسماعیل لباس را بالا زد و محل جراحت های ناشی از جنگ را به آن جوان نشان داد و گفت:" نگاه کن من با این وضع بدنم همین الآن هم اگر کشورم نیاز داشته باشد باز هم حاضرم در راه اسلام و امام جانم را بدهم." بعد از این صحبت ها آقا اسماعیل با آن جوان افغانی طرح دوستی ریختند و در آن چند روزی که ما در سوریه بودیم آن جوان تصمیم گرفته بود به کشورش برگردد و بعداً طی نامه ای به آقا اسماعیل نوشته بود گفته بود که به میهنش برگشته و در آنجا مشغول به مبارزه علیه استکبار است و همواره سربازی فداکار می باشد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه