خاطرات بعد از مجروحيت
راوی گلثوم باروئی : یادم می آید یکدفعه مجروح شده بود و به ما هیچ اطلاعی نداده بود که ناراحت نشویم، بعد از چند روز که از بیمارستان مرخص شده بود او را به منزل مادر خانمش برده بودند و من وقتی فهمیدم به آنجا رفتم. به همسرش گفتم:" اسماعیل کجاست؟ چرا به من هیچ خبری ندادید؟" ناگهان دیدم اسماعیل دارد از بالا می آید و گفت:" سلام مادر جان!" چرا اینقدر شلوغش می کنی برای من که هیچ اتفاقی نیفتاده چرا خودت را ناراحت می کنی.
ثبت دیدگاه