شناسه: 63313

تدبير نظامي و مديريت

راوی رضا مجیدی : یادم است انتهای پادگان برونسی چون حالت بیابانی داشت یک منطقه ای از آن را آماده کرده بودیم برای اردوها و رزم های شبانه. در یکی از رزم های شبانه بچه ها را به طرف آن منطقه حرکت دادیم. آقا اسماعیل در آنجا مسؤل یکی از گروهانها بود، در آنجا برای انفجارها از بمب های ناپالم که دست ساز بود ـ به این صورت که در بشکه های 20 لیتری گازوئیل را می ریختند و درست می کردند ـ استفاده می کردند تا به این صورت ترس و دلهره ای که بچه ها دارند از بین برود. در هنگام انفجار بمب ها دقیقاً مطلع بودیم که چه موقع باید آنها را منفجر کنیم. وقتی فریاد الله اکبر گفته شد نیروها همه حرکت می کردند و حاج آقا ثابت نگاه می کرد و وقتی نیروها 50 متری از بمب ها جلوتر می رفتند دستور می دادند که آنها را منفجر کنید، چون من بی سیم چی آقا اسماعیل بودم ایشان به من گفتند:" رضا پاشو ببین بچه ها در چه وضعیتی هستند و بقیة گروهانها کجا هستند تا من دستور حرکت بدهم." آقا اسماعیل فرمان حرکت داد و وقتی دقیقاً به وسط میدان رسیدیم مصادف شد با دستور انفجاری که شهید فاضل داده بودند. ما دقیقاً بین آتشها بودیم، یعنی به راحتی گرمای مشتعل شده از بمب ها را حس می کردیم. حتی تمام موهای صورت آقا اسماعیل سوخته بود چون از همه جلوتر بودند. به هر حال با هوشیاری آقا اسماعیل و لطف خداوند توانستیم بچه ها را از آن معرکه نجات دهیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه