شناسه: 63325

شجاعت و شهامت

یادم می آید در عملیات خیبر که من با برادرم حسن در گردان الحدید خدمت می کردیم بعد از عملیات و شکستن صفوف دشمن در راه بازگشت به خشکی در یک درگیری ما همدیگر را گم کردیم و بعد از گذشت چند ساعت من خبر ایشان و چند نفر دیگر را گرفتم تعدادی از برادران اعلام کردند که ما آنها را ندیده ایم. یادم هست با برادر شاکری که فرمانده گروهان دو بود پیش روی می کردیم که یک لحظه چشمم به خودرویی افتاد که از طرف ما به سمت عراقی ها در حرکت بود. دوربین را که کشیدم دیدم که در عقب خودرو حسن و چند نفر دیگر از بچه ها در حال حرکتند. به برادر شاکری گفتم: بیچاره شدیم بچه ها را اسیر کردند و بعد از تعقیب آنها و رسیدن به محل توقف آنها، بچه ها را پیدا کردیم وقتی از حسن علت گم شدن از یکدیگر را سئوال کردم حسن گفت: « بعد از اینکه از آب وارد خشکی شدیم این خودرو را دیدم که پر از مهمات است و کسی هم داخل ماشین نیست بعد به هوای اینکه شما جلو رفته اید، قصد کردم که مهمات را با هر سختی که شده به شما برسانم.» و واقعاً ما خوشحال شدیم چون مهمات به موقع به دادمان رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه