احساس مسؤليت
یادم می آید یکدفعه که حسن از ناحیه پا مجروح شده بود. یکی از اقوام به عیادت او آمد و گفت: «پتو زیرش پهن کنید» ولی حسن نگذاشت و گفت: «مادرجان، چطور من روی پتو بنشینم در حالی که بچه ها روی خاکها جان خود را از دست می دهند.»
یادم می آید یکدفعه که حسن از ناحیه پا مجروح شده بود. یکی از اقوام به عیادت او آمد و گفت: «پتو زیرش پهن کنید» ولی حسن نگذاشت و گفت: «مادرجان، چطور من روی پتو بنشینم در حالی که بچه ها روی خاکها جان خود را از دست می دهند.»
ثبت دیدگاه