آخرين وداع با خانواده
یادم می آید آخرین دفعه که حسن می خواست به جبهه برود تا دو درب منزل او را بدرقه کردم، حسن هیچوقت نمی گذاشت که تا ترمینال با او برویم. حسن از من خداحافظی کرد و هنوز چند قدمی نرفته بود که دیدم ناگهان ساکش را گذاشت و بطرف من دوید و گفت: « مادرجان! اگر می خواهید، همراه من به ترمینال بیایید» و آنجا وی به من اجازه داد تا او را ببوسم درست بر خلاف همیشه و این آخرین باری بود که پسرم حسن را بوسیدم.
ثبت دیدگاه