شناسه: 63330

آخرين وداع با خانواده

یادم می آید آخرین دفعه که حسن می خواست به جبهه برود تا دو درب منزل او را بدرقه کردم، حسن هیچوقت نمی گذاشت که تا ترمینال با او برویم. حسن از من خداحافظی کرد و هنوز چند قدمی نرفته بود که دیدم ناگهان ساکش را گذاشت و بطرف من دوید و گفت: « مادرجان! اگر می خواهید، همراه من به ترمینال بیایید» و آنجا وی به من اجازه داد تا او را ببوسم درست بر خلاف همیشه و این آخرین باری بود که پسرم حسن را بوسیدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه