خاطره شماره 1 - شهید غلامرضا احمدی
راوی حسین تمیزی: یک شب خواب دیدم در پارک رضا شهر نشسته ام که یک هیات بزرگی از جلوی پارک حرکت کرد و غلامرضا احمدی هم که لباس نظامی بر تن داشت و درجه هایش را هم زده بود جلوی این هیات حرکت می کرد . به یکی از افراد داخل آن هیات گفتم : کجا می روید ؟ گفت : به خانه ی غلامرضا احمدی . من هم همراه این هیات تا خانه ی ایشان پیاده رفتم . وقتی به خانه ی ایشان رسیدیم . ایشان رو به من کرد و گفت : شما هم برای روضه آمدید . گفتم : بله . وقتی داخل خانه شدم . دیدم پرده ای در خانه زده بودند که روی آن نوشته بود حاج غلامرضا احمدی از مکه خوش آمدی ، زیارت قبول . فهمیدم ایشان از مکه آمده اند . برای همین همه ایشان را زیارت می کردند و او را می بوسیدند . گفتم : شما کی به مکه رفتید که ما خبر نداشتیم ؟ گفت : از همان روزی که به شهادت رسیدم یکسره در حال رفتن به کربلا و مکه هستم و هر وقت که تصمیم بگیرم می توانم به هر کجا دلم می خواهد بروم . وخیلی به من خوش می گذرد . فقط از این ناراحتم که همسرم را تنها گذاشتم و رفتم . و آنها برای من گریه می کنند . خواهشی که از شما دارم که برایم انجام بده . گفتم: بگو انجام می دهم . گفت : به خانه ی مادرم برو و به او بگو دیگر برایم گریه نکند . که از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه