خبر شهادت
راوی محمد توانائی مروی : محمد رضا دو شب به شهادتش از جبهه به خانه ی ما زنگ زد و با من احوالپرسی کرد من گفتم : رضا جان دیر کردی چرا نیامدی ؟ گفت : دعا کنید انشاءا… همین روزها می آیم گفتم : شما یک وقت نگران همسرت نباش من او راتنها نمی گذارم الان هم آماده شدم که به خانه ی شما بروم که زنگ زدی . ایشان خیلی مرا دعا کرد وگفت: خدا انشاءا… به شما عوض خیر بدهد بعد از تماس تلفنی با آقارضا به خانه ی آنها رفتم . از زمانی که ایشان زنگ زد دو روز گذشت که با خودگفتم حتماً امروز هر جا باشد می آید برای همین چون دخترم برای ادامه تحصیل به دبیرستان رفته بود غذایی را که آقا رضا دوست داشت درست کردم و منتظر او بودم که یکباره درب حیاط را زدند وقتی درب را باز کردم عموی آقا رضا را دیدم بعد از احوالپرسی فوراً ازایشان پرسیدم شما از آقای نظافت چه خبر دارید آقا رضا دو شب پیش زنگ زده که می خواهد بیاید ولی هنوز نیامده من خیلی نگران ایشان هستم ایشان گفت : چرا فلانی که از جبهه آمده خیلی از اوبرای مادرش تعریف و تمجید کرده و گفته : شما نمی دانید آقا رضای شما چه رضایی بود گفتم : مگر آقا رضا طوری شده که شما این طور صحبت می کنید گفت : نه چیزی نشده آن آقا گفته که آقا رضا اینجا اینقدر خودش را یک سرباز بسیجی ساده نشان می دهد درمنطقه فرمانده ی یک گردان است اودرآنجا اتاق بی سیم نگهبان دارد سپس عموی آقا رضا با من خداحافظی کرد ورفت پشت سر ایشان برادر کوچک آقا رضا آمد از او نیز پرسیدم ازآقا رضا چه خبر داری؟ نمی دانی ، آمده یا نه ، گفت :نه نیامده ولیکن خبر دادند که خیلی به سختی مجروح شده این کلام را چندین بار تکرار کرد گفتم : یعنی از آن دفعه که به سرش ترکش خورده بود هم بدتر است گفت : بله زن دایی جان بدتراست و یکباره گفت : آقا رضاشهید شده . با گفتن این حرف حالم خیلی بد شد وسریع به روی زمین نشستم و شروع به گریه کردم او هم دیگر طاقت نیاورد و از درب حیاط خارج شد. حاج آقای هسمایه که فردمتدینی بود وقتی صدای مرا شنید به درب منزل آمد گفتم : کاری دارید بفرمایید گفت : بی بی من آمدم به شما بگویم که یک وقت گریه وناراحتی نکنی داماد شمابرای زندگی در این دنیا حیف بود من در شب ازدواج این جوان با خانمش در راه مسجد معجزه ای ازایشان دیدم که وقتی آقای نظافت متوجه شد من فهمیدم گفت : حاج آقا این مطلب را من بدانم شماو خدا راضی نیستم کس دیگری بفهمد حالا هم به خاطر قولی که دادم چیزی نمی گویم ولی همین را می گویم که برای او ناراحت نباشید و بعد ز مقداری دلداری به من رفت .
ثبت دیدگاه