شناسه: 63378

زندگي مشترک

راوی محمد توانائی مروی : یکروز آقا رضا به خانه ماآمد دخترم درحال نشستن لباس بود او به دخترم گفت : اگر برای شما زحمتی نمی شودگوشه این اورکت را که پاره شده بدوز چون عجله دارم و می خواهم بروم دخترم گفت : حالا من دارم لباس می شویم بگذارید باشد تا لباسها را بشویم بعد آن را می دوزم گفت : نه اگر ممکن است همین الان آن را بدوز او هم فوراً دستهایش را آب کشید وگوشه ی اورکت را که پاره شده بود دوخت ایشان هم پوشید ورفت شب سر سفره متوجه شدیم که آقا رضا گریه می کند دخترم گفت : آقای نظافت چه شده چرا گریه می کنی ؟ گفت : شما از من راضی هستی ؟ دخترم گفت: التبه که راضی هستم چکار کردی که من از شما راضی نباشم گفت : من امروز به شما دوختن اورکتم را تحمیل کردم و از صبح تا به حال خیلی از این جریان ناراحت هستم اوخندید و گفت : نه من از دل و جان راضی بودم که اورکت شما را دوختم چرا راضی نباشم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه