خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی محمد توانائی مروی : پس از شهادت محمد رضا زمانیکه هنوز به ما اطلاعی در مورد شهادتا یشان نداده بودند من در منطقه بودم و حدوداً حول و حوش 22 بهمن بود که ایشان را در خواب دیدم و فکر می کنم در یکی از چادر هایی که در عملیات والفجر 9 بود مستقر بودیم که ایشان به چادر ما آمدند و گفتند : آمده ام که فقط شما را ببینم و خداحافظی کنم و بروم . پس از اینکه محمد رضا از من خداحافظی کرد . از خواب بیدار شدم و یقین پیدا کردم که ایشان شهید شده اند اما موقعیت آنجا هم طوری بود که ما نه می توانستیم تماس بگیریم و نه می توانستیم به شهید برگردیم . حدوداً 4-5 روز پس از جریان این خواب برادران قسمت بهداری آمدند . و گفتند : شما وسایلتان را جمع کنید و به عقبه برگردید . من از حرف این برادرها تعجب کردم و گفتم عملیات هنوز ادامه دارد به چه خاطر من به عقب برگردم ؟ برادران قسمت بهداری گفتند که با شما در عقبه کار مهمی دارند که می بایست به آنها بروید . من وسایلم را جمع کردم و به عقبه آمدم در آنجا به من گفتند شما مأموریت دارید که به مشهد بروید چونکه پدرتان مریض است . گفتم : چند روز پیش که من از مشهد آمدم پدرم مریضی خاصی نداشتند یکی از برادرانی که در آنجا بود گفت : نامه ای به دست ما رسیده که بیان گران مطلب است که پدر شما مریض هستند . پرسیدم کدام نامه می شود نامه ببینم ؟ گفتند : شما امضای برادرت را می شناسی ؟ گفتم : بله ، بنابراین نامه رابه من نشان دادند و امضای برادرم بر روی آن بود . من به مریوان رفتم و در آنجا متوجه شدم ، برای من برگه مأموریت نوشته اند تا به مشهد برگردم اما ماشین های سنندج حرکت کرده بودند بنابراین مرا با آمبولانس به اتوبوس رسانید ند . زمانیکه من به مشهد رسیدم ، مستقیماً به سمت منزلمان حرکت کردم اما وقتیکه به اول کوچه مان رسیدم و پرده سیاه را دیدم منقلب شدم و متوجه شدم محمد رضا شهید شده است . به منزلمان رفتم و از آنجا به وسیله موتور دامادمان به منزل خود شهید رفتم کهد یدم برای ایشان عید اول گرفته اند و مجلس تعزیه ای برگزار کرده اند .
ثبت دیدگاه