عشق به جهاد
راوی محمد توانائی مروی : زمانیکه محمد رضا در جبهه بود من داشتم لباس می شستم که دیدم برادرهایش دائماً در رفت و آمد هستند و به آرامی به اتاق محمد رضا می روند و چیزی را از داخل اتاق بر می دارند من دقیق که نگاه کردم دیدم لباسهای محمد رضا را برداشته اند و با خودشان به بیرون می برند. گفتم: لباسهای رضا را به کجا می برید؟ برادر های رضا گفتند: یکنفر در اینجا هست که لباس ندارد ما هم این لباسها را برای او می بریم. پس از چند دقیقه ناگهان دیدم رضا با همان لباسهایی که برادرهایش به بیرون برده بودند آمد و به داخل اتاق رفت و نشست من هم به داخل اتاق رفتم و گفتم این لباسها را برادرانت برای تو می خواستند. خیلی خوشحال شدم که رضا آمده و گفتم رضا او کجا بودی و کی به مشهد آمدی؟ رفتم جلو که با ایشان روبوسی کنم اما همینکه دستم را به پشت ایشان گذاشتم رضا گفت مادر دستتان را از پشتم بردارید. من زمانیکه دقت کردم متوجه شدم ایشان مجروح شده اند و پشتشان ترکش خورده است. در طول مدتی که رضا در جبهه بود یک بار نشد که به منزل بیاید و مجروح نشده باشد.
ثبت دیدگاه