اخلاص عمل
راوی محمد توانائی مروی : یک روز در ارتفاعاتی که عراق پاتک کرده بود. ترکش به ناحیه پشت ایشان اصابت کرد که از پشت گردن تا پایین کمر را شکافت و خون از پشت ایشان جاری بود. بعد بیهوش به زمین افتاد. سریع او ار به اورژانس مادر که در جاده سومار بود، بردیم. و از آنجا او را به باختران منتقل کردند. با خودم گفتم: ایشان یا شهید می شود و یا اگر هم زنده بماند حدود هفت، هشت ماهی باید در بیمارستان جهت درمان بستری شود. تا وضعیت جسمانی او بهبود یابد. بالاخره مأموریت ما در آنجا پایان یافت و به قرارگاه برگشتیم. در آنجا به دنبال خبری از وضعیت آقای نظافت بودم تا بدانم در چه وضعیتی است. ولی نتوانستم خبر دقیقی از ایشان بدست بیاورم. حدود یک هفته از مجروحیت ایشان نگذشته بود که یک روز عصر دیدم آقای نظافت با لبخند، وارد سنگر ما شد همه خوشحال و با صلوات - در حالی که انتظار نداشتیم به آن زودی او را در آنجا ببینیم. - به طرف ایشان رفتم تا با و روبوسی کنیم. او گفت:" نزدیک نشوید." گفتم: شما که هنوز خوب نشدی چطور به قرارگاه آمدی؟ گفت: دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. این جریان گذشت. روز بعد به من گفت:" موتور را بردار تا با هم به بهداری برویم." گفتم: برای چه؟ گفت:" پانسمان پشتم هر روز باید عوض شود." گفتم: پس با این وضعیت چطور دکتر شما را مرخص کرده است؟ گفت:" من خودم آمدم." بعد با هم به بهداری رفتیم. ایشان روی تخت دراز کشید. هنگامی که پانسمان پشت او را باز کردند، دیدم که پشتش از گردن تا پایین از سه قسمت بخیه خورده و زخم ها کاملاً تازه است _ او ضمن باز کردن باندها فریاد می کشید. همانجا با خودم گفتم، پس او چگونه جلوی بچه ها ابراز درد و ناله نمی کند. در همین حال شروع به اشک ریختن کردم. گفتم: آخر شما با این وضعیت چگونه آمدی؟ گفت:" به خاطر بچه ها، بخاطر اینکه روحیه ی آنها خراب نشود." گفتم: حالا بیا تا دیر نشده به بیمارستان برگرد، هنوز زخمهای تو تازه است و باید حداقل در مکانی باشی که دور از خاک و گرد و غبار، آلودگی باشد و در آنجا کاملاً استراحت کنی و کمتر خم و راست شوی تا زخم هایت هر چه سریع تر جوش بخورد و بهبود یابد. ایشان گفت:" من این همه درد را تحمل می کنم فقط بخاطر اینکه جبهه خالی نماند. تخریب تلفات زیادی داده و با، کمبود نیرو مواجه است. می خواهم روحیه ی بچه ها را حفظ شود. بعد از پانسمان با هم به قرارگاه برگشتیم و هر روز با هم برای عوض کردن پانسمان به بهداری رفتیم.
ثبت دیدگاه