شناسه: 63418

اخلاص عمل

راوی محمد توانائی مروی : قبل از عملیات میمک یک شب به من مأموریت دادند تا در منطقه، کلاسهایی برای گردان بگذارم. هنگام صحبت در کلاس ناگهان در میان بچه ها چشم من به، آقای نظافت که مسئول تخریب و استاد من بود - در حالی که اورکتی روی سرش انداخته بود، افتاد.دست و پایم شل شد و دیگر نتوانستم در مقابل ایشان صحبت کنم و به لکنت زبان افتادم - همه با تعجب به من نگاه می کردند- به آقای نظافت اشاره کردم و گفتم: آقای نظافت، از شما خواهش می کنم، کلاس را شما به دست بگیرید زیرا من مقابل شما که اینجا نشسته اید نمی توانم صحبت کنم. ایشان گفت:" من از کلاس بیرون می روم." بعد او من را به کناری کشید و گفت:" این چه کاری بود. انجام دادی! " گفتم: من واقعاً در مقابل شما که مسئول من بودید و مسئول تخریب لشکر هستید نمی توانم صحبت کنم. بهتر است کلاس را شما ادامه بدهید. ایشان وقتی اصرار من را دید کلاس را ترک کرد و رفت. ولی دیگر من نتوانستم کلاس را ادامه بدهم و سر و ته صحبتهایم را کوتاه کردم و کلاس پایان یافت. بعد از کلاس پیش آقای نظافت رفتم و حدود یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم. ایشان خیلی نسبت به قبل کم حرف، ساکت و گوشه گیرشده بود و کلاه پشمی بر سرداشت تا زخم سرش پیدا نباشد. بعداً فهمیدم آقای نظافت بعلت مجروحیت از ناحیه سر در مشهد بستری بوده، چون مسئولین اجازه آمدن ایشان را به منطقه نمی دادند؛ از مشهد به عنوان یک بسیجی عادی به جبهه می آید و کسی او را نمی شناسد - آن شب دیگر ما از هم جدا شدیم تا اینکه روز بعد از عملیات به معراج شهدا رفتم. تا ببینم چه کسی شهید شده. یکباره چشم من به شهید نظافت افتاد در حالی که همان کلاه پشمی روی سرش بود و لباسهایش غرق خون بود و این آخرین دیدارم با ایشان بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه