نوجواني و جواني
راوی قدیر نعمتی گل : فصل بهاری بود . شکوفه های بهاری تبدیل به شکوفه شده بودند . در صبح یک روز بهاری که به مدرسه می رفتیم ، محمد را دیدم . بعد از سلام و صبح بخیر محمد به من پیشنهاد کرد کرد و گفت : آیا حاضری بعد از اتمام کلاسها به کوهنوردی برویم ؟! اول راضی نبودم و گفتم : برای چه می خواهی به کوهنوردی برویم ؟! گفت : برای اینکه مقداری یخ برای همسایه ها و خودمان بیاوریم . گفتم : محمد جان ! رفتن به کوهنوردی را یک روز تعطیلی موکول کن ، چون امروز بعد از اتمام کلاسها دیر می شود و تا برویم و بر گردیم ، هوا تاریک می گردد و خانواده هایمان دلواپس می شوند ، همین طور ممکن است گرگها جلوی ما را بگیرند بنابراین بهتر است یک روز تعطیل برویم که هوا روشن باشد . یکی از خصوصیات شهید این بود ، که وقتی تصمیمی می گرفت باید حتماً انجام می داد و به هیچ وجه عوض نمی شد _ من بسیار اصرار کردم ولی او یک ونده بود و می گفت : اگر تو نمی آیی من خودم تنها می روم به خاطر این که او را خیلی دوست داشتم و نمی خاستم برایش اتفاقی بیفتد حاضر شدم به کوه بروم کوهی که قرار بود ما به آنجا برویم (کوه ×××) نام داشت که در دو فرسخی روستا بود . بعد از اتمام کلاس به طرف کوه راه افتادیم در بین راه هم استراحت نمی کردیم چرا که وقت تنگ بود و باید زود به آنجا می رسیدیم و بعد از چند ساعت به کوه ××× رسیدیم گرسنه بودم ولی عجله کردم سپس از ته چاه مقداری یخ برداشتیم و داخل کوله پشتی گذاشتم و به راه افتادم . غروب بود و در بین راه صدای زوزه گرگها به گوشمان می رسید . من می ترسیدم ولی محمد به من دلداری می داد و می گفت : نترس ! تو یک مردی و برای یک مرد زشت است که از صدای زوزه گرگ بترسد ! خلاصه ساعت 10 شب بود که به روستا رسیدیم . خانواده هایمان دلواپس شده بودند و ما را دعوا کردند ولی ما هیچ نگفتیم . شام خوردیم و به خوابی طولانی رفتیم .
ثبت دیدگاه