عشق به جهاد
راوی علی اصغر دوراندیش : روزی حسین به من گفت: پدر جان حال که حمید و محمد به جبهه رفته اند آیا به من هم اجازه رفتن می دهید. در جواب او گفتم: پسر جان تو هنوز خیلی کوچک هستی که جبهه بروی. حسین گفت: پدر جان اگر قد من کوتاه است ولی عقلم خوب کار می کند و با همان قد کوچکم دشمن را نابود می کنم. پس از این صحبتها به او اجازه دادم و به منطقه اعزام شد.
ثبت دیدگاه