کرامات شهداء بعداز شهادت
راوی زهرا محمدیان: یک روز دخترم آمد خانه مان و به من گفت مادرجان صاحب خانه ام خیلی مرد بدی است و خیلی سختگیر است من طاقت ندارم خدا کند هرچه زودتر صاحب خانه شوم. وقتی به خانه اش رفت در خواب می بیند فرزندم سیدمحمد به همراه چند زن سیده وارد خانه اش می شوند که همراه خودشان هم چند نوع میوه هم آورده بودند که به دخترم گفته است این میوه ها را بشور و به همسایه ها و اقوام و دوستان بده تا همه بخورند وقتی خواسته برود به دخترم گفته است که تا چند روز دیگر صاحب خانه می شوی و از خواب بیدار می شود و چند روز بعد هم صاحب خانه شد.
ثبت دیدگاه