آخرين وداع با دوستان
راوی فاطمه زنجانی طلب: صبح همان روز که می خواستند برای آخرین بار به جبهه اعزام شوند ، بهذ من گفتند که می خواهند برای خداحافظی به حرم امام رضا (ع) بروند ، بعد ایشان از حرم برگشتند و صبحانه خوردیم ، ایشان بنده را صدا زدند و گفتند : فاطمه خانم بیایید و بنشینید می خواهم چند کلمه برایتان صحبت کنم . بنده گفتم: اگر می خواهید باز از شهید شدن و شهادت برایم بگویید . من گوش نمی دهم . ایشان دوباره با یک صدای لرزانی بنده را صدا زدند من دیدم یک صدای عجیبی دارند و رنگشان پریده بود و بدنشان می لرزید. بنده نشستم . ایشان گفتند : که دغا کنید این دفعه که من به جبهه می روم شهید شوم . بنده گفتم : انشاا... ایشان گفتند : نه به من قول بدهید ، که زینب وار صبر داشته باشید . بنده با آنکه آن موقع سن کمی داشتم و از طرفی هم بار دار بودم . به ایشان گفتم :که قول می دهم . زینب گونه صبر داشته باشم . شما هم قول بدهید که شفاعتم کنید و ایشان گفتند : انشاا... ، موقعیکه می خواست برود داخل اطاق به من گوشزد نمودند . که: امتحان بزرگی خدا می خواهد از شما بگیرد . ، سعی کنید که سرافراز از آن بیرون بیائید . ایشان رفتند و بعد از مدتی زنگ زدند. همان موقع نوار صحبتهای ایشان از رادیو شنیدم و ایشان لبخند زدند و گفتند : خوب است وقتی که من نیستم نوار هایم هست که شما گوش کنید. و به من گفتند : که این تماس آخریست که من با شما می گیرم و هما نطور هم شد . ایشان کاملا می دانستند که شهید خواهند شد .
ثبت دیدگاه