جهاد با نفس
راوی صغری جامی: یادم هست زمانی بود که در خانة پدرمان مشکل آب داشتیم زمستان بود و خیلی هوا سرد بود شهید می رفت یخ حوض را می شکست و وضو می گرفت و هر چه می گفتیم که حالا یک شب هم بدون وضو بخواب ایشان قبول نمی کرد و می گفت: نه من باید حتماً با وضو بخوانم.
ثبت دیدگاه