اطاعت از فرماندهي
راوی علی رمضانی : خبر رسید که منافقین در تنگة چهارزبر تحرکاتی داشته و قصد انجام عملیاتی را دارند. در کشتارگاه مهاباد بودیم که دستور رسید باید برای دفع تحریکات دشمن به منطقه اعزام شوید. از کشتارگاه به طرف باختران حرکت کردیم و از آنجا به قرارگاه سپاه هشتم آمده و مستقر شدیم. شب هم بعد از آماده شدن نیروها، ستونی به طرف ارتفاعات و تنگه چهارزبر حرکت کردیم. منافقین هم از آن طرف در حال پیشروی بودند بعد از رسیدن به بالای ارتفاعات و رو به رو شدن با منافقین، درگیری شدیدی شکل گرفت و تا صبح ادامه داشت که به یاری خدا منافقین شکست خورده و عقب نشینی کردند. متأسفانه در حین درگیری "برادر اسماعیل زاده" فرماندة گردان پیاده به شهادت رسیده بود و نیروها بدون فرمانده در بالای ارتفاع مستقر بودند. باید هر چه سریعتر نیروها جمع و جور شده و به عقبه می آمدند. هوا به شدت سرد بود و باد شدیدی هم می وزیر. چون پایم درد می کرد در قسمتی از ارتفاع که آفتاب آنجا می تابید ایستاده بودم تا پاهایم کمی گرم شود. دیدم برادر موسوی از پائین ارتفاع به سمت بالا می رود. خودم را پیش او رساندم و گفتم: حاجی کجا می روی؟ گفت: "برادر علیزاده" به شهادت رسیده و آقای منصوری دستور داده که من پیش نیروهای گردان او بروم و آنها را جمع وجور کرده و پائین ببرم. گفتم: حاجی بیا برومی پائین، گردان، جانشین و معاون دارد، خودشان نیروها را سر و سامان می دهند. گفت: نه، آقای منصوریس به من دستور داده که این کار را انجام دهم و الآن هم باید سریعتر بروم. گفتم: پس شما بروید نیروها را جمع و جور کنید، من هم از این طرف می آیم و به نیروها ملحق می شوم. گفت: خیلی خوب، پس من می روم. برادر موسوی شکلاتی به من داد و خداحافظی کرد و سمت نیروها به راه افتاد. من هم همانجا ایستاده بودم و او را نظاره می کردم. برادر موسوی بعد از رسیدن به بالای ارتفاع، همه نروها را جمع کرد و به سمت پائین به راه افتادند. در حین پائین آمدن، ارتفاع را نیز پاکسازی می کردند و با پرتاب نارنجک به داخل سنگرهایی که منافقین در بالای ارتفاع ایجاد کرده بودند، آنجا را کاملاً پاکسازی می کردند. برای یک لحظه از داخل شیاری که برادر موسوی و نیروها آنجا بودند، صدای تیراندازی به صورت رگبار شنیده شد. احساس بدی به من دست داد. گفتم: احتمالاً نارنجکی انداخته و تیراندازی کرده اند و مورد خاصی نبوده است. وقتی پیش نیروها آمدم، دیدم، چره های همه گرفته و ناراحت هستند. تعجب کردم گفتم: "چی شده، اتفاقی افتاده است که اینطوری زانوی غم به بغل گرفته اید" کسی چیزی نگفت. فهمیدم اتفاق مهمی افتاده است. اصرار کردم و گفتم: "بگوئید، ببینم چی شده؟" گفتند: مثل اینکه، حاجی موسوی، مجروح شده است. گفتم: راستش را بگویید برای حاجی چه اتفاقی افتاده. گفتند: حاجی ندای حق را لبیک گفت و به لقاء الله پیوست.
ثبت دیدگاه