عشق به جهاد
راوی محمد فرهادی : برادر موسوی در ایّام جنگ یک مغازة کوچک الکتریکی باز کرده بود. یک دفعه که به مغازة او رفتم، گفت: من تصمیم دارم وارد سپاه شوم و در واحد تخریب خدمت کنم. دلم آنجاست، اگر شما بیایی و مسئولیت این مغازه را قبول کنی، ممنون می شوم. حال و هوای جبهه به سرش زده بود و دوست داشت هر طور شده نقشی در آنجا برعهده داشته باشد. من ابتدا قبول نمی کردم، امّا اصرارهای فراوان برادر موسوی باعث شد، مدتی مسئولیت آن مغازه را برعهده بگیرم چون می دانستم اگر قبول نکنم، او مغازه را می بندد و به جبهه می رود. برادر موسوی بعد از تحویل دادن مغازه به من عازم جبهه شد. بعد از برگشتنت از اولین اعزام مغازه را به او تحویل دادم. امّا مدتی نگذشته بود که که مغازه را تعطیل کرد ودوباره عازم جبهه شد و در واحد تخریب کار خود را آغاز کرد.
ثبت دیدگاه