عشق به جهاد
راوی محسن رجایی : هر وقت به برادر موسوی می گفتیم: حاجی چرا از خدا طلب شهادت نمی کنی؟ لبخندی می زد و می گفت: وقتش که برسد، خدا خودش ما را دعوت می کند. فعلاً باید پاک باشی الآن وقت جنگیدن است، وقت شهادت نیست، باید کار کنی. هیچگاه در ظاهر نشان نمی داد که طالب شهادت باشد. بین بچه ها زمزمه هایی شده بود که اگر جنگ تمام شد و ما شهید نشدیم و ماندیم، چه کار کنیم. هنگامیکه آتش بس اعلام و قطعنامه پایان جنگ پذیرفته شد، به خاطر اینکه از قافله یاران شهید جا مانده بودم، بسیار ناراحت و بغض گلویم را گرفته بود. پیش برادر موسوی آمدم و با ناراحتی گفتم: در باغ شهادت بسته شد و ما ماندیم. بعد از شنیدن این جمله گفت: در طول مدت جنگ، از خدا خواستم که اگر می خواهد توفیق شهادت را به من بدهد، در آخرین عملیات این جنگ توفیق شهادت را نصیب من کند، پس هنوز جنگ تمام نشده و حتماً ادامه دارد. گفتم: حاجی، چه می گویی، قطعنامه پایان جنگ پذیرفته شده و جنگ تمام شده است، آن وقت شما می گویی من از خدا خواسته ام در آخرین عملیات شهید بشوم و هنوز جنگ ادامه دارد! با نگاهی که کرد به من گفت: که صبر داشته باش. پیش خودم اینطور فکر می کردم که حاجی چقدر ساده است، جنگ تمام شدهو قطعنامه را پذیرفتیم، حالا حاجی اینطوری می گوید. حرفهای حاجی را زیاد جدّی نگرفتم. غافل از ایمکه حرفهایش بوی شهادت می داد و می دانست به زودی شهید خواهد شد. بعد از پذیرفتن قطعنامه، عراق با همکاری منافقین مجدداً از طرف کردستان جهت انجام عملیانی وارد ایران شدند که با این هجوم دشمن، آخرین عملیات ما، به نام مرصاد شکل گرفت و جواب دندان شکنی به شدمن داده شد. من توفیق حضور در عملیات مرصاد را نداشتم. بعد از اینکه عملیات به پایان رسید، باخبر شدم که برادر موسوی در آن عملیات به آرزویش رسیده و به درجة رفیع شهادت نائل گردیده است. و آن موقع بود که به خود آمدم و فهمیدم شهید موسوی همینطوری حرف نمی زد و جزء کسانی بود که می دانست زمانش که برسد، شهید می شود.
ثبت دیدگاه