عشق به جهاد
راوی محمود حسینی معصوم : بعد از عملیات کربلای 5 که به مشهد آمدیم، برادر موسوی نقل می کرد: یک روز در عملیات رمضان که جنگ شدّت پیدا کرده و آتش دشمن زیاد بود، از خدا تقاضا کردم و گفتم: خدایا من دوست دارم تا آخر جنگ زنده بمانم و خدمت کنم و در آخر جنگ شهادت نصیبم شود. این جریان گذشت و بعد از پذیرفتن قطعنامه، تقریباً آتش جنگ خاموش شده بود که مجدداً رژیم بعث عراق با همکاری منافقین عملیاتی را شروع کرده و به گردنه حسن آباد آمده و یکی از فرمانده گردانهای لشگر ویژه شهداء را به شهادت رسانده بودند. برای پاسخ گفتن به تجاوز دشمن قرار شد یک گردان به منطقه اعزام شود و یک نفر هم از واحد تخریب در کنار گردان باشد. از برادر موسوی خواستم که اجازه بدهد، من همراه گردان بروم. امّا اصرار فراوان من فایده ای نداشت. گفت: نه، شما باید روی پلهایی که بعد از گردنه حسن آباد قرار دارند را مین گذاری کنید، که اگر احیاناً فشار دشمن زیاد شد، ما اجازه بدهیم، دشمن پیشروی کند، بعد شما پلها را منفجر کنید. چون آنها معمولاً از داخل جاده حرکت خواهند کرد. من خودم با گردان می روم. برادر موسوی همراه برادر میرزاپور (فرمانده گردان) و سایر نیروها برای پاکسازی منطقه به طرف گردنه حسن آباد به راه افتادند. منطقه هم از درختهای بلوط پوشیده شده بود. هنگام پاکسازی منطقه، سه نفر از منافقین پشت درختی بیرون آمده و به طرف برادر موسوی و نیروها تیراندازی می کنند که یکی از گلوله ها به گلوی برادر موسوی اصابت می کند و خداوند به آرزوی قلبی او لبیک گفته و او در آخرین لحظه های جنگ به شهادت می رسد.
ثبت دیدگاه