شناسه: 63586

خاطرات جنگي

راوی مجتبی جاویدی : در عملیات مرصاد در تنگه چهار زبر، ماشینی از منافقین قصد عبور از خط رزمندگان اسلام را داشت. قسمت عقب ماشین یک دوشیکا نصب کرده و دختری پشت آن ایستاده بود. دو نفر دیگر هم جلو نشسته بودند. اینها تصمیم داشتند به عنوان اولین پیشروندگان در خاک ایران باشند. ما هم برای مسدود کردن جادة آسفالتی، تنها سنگر کوچکی به عنوان سنگر کمین در حاشیه جاده ساخته بودیم. ماشین منافقین با سرعت بالا از سنگر عبور کرد و بعد از گذشتن از پیچ اول، در پیچ دوم به علت سرعت زیاد واژگون شد. در همین حین بچه ها اقدام به تیراندازی کردند و سه نفر در همانجا به درک واصل شدند. یکی، دو روز از این جریان می گذشت و جنازة یکی از این منافقین هنوز کنار جاده روی زمین بود. پیرمردی از اهالی همان منطقه روی سر این جنازه ایستاده بود. بچه ها برای ایمکه تنوعی باشد و روحیه بگیرند و با این پیرمرد مزاحی کرده باشند، پیش لو رفتند و از او پرسیدند: این جنازة چه کسی هست، چه نسبتی با او داری؟ پیرمرد مشغول توضیح دادن برای ما بود که برادر موسوی به اتفاق سنجری پیش ما آمدند. سنجری به برادر موسوی گفت: حاجی بیا برویم: با شما کار دارم. از ما خواست تا برادر موسوی را وادار کنیم تا به طرف جنازه برود. سنجری دربارة جنازه سئوالاتی از پیرمرد پرسید و او هم سئوالات جواب می داد. سنجری گفت: این منافق مرد است یا نه؟ پیرمرد گفت: نه، او زن است سنجری گفت: از کجا می دانی که او زن است؟ پیرمرد گفت: موهایش بلند است سنجری گفت: در امریکا موهای مردها هم بلند است. همین که گفتگو می خواست وارد جزئیات ؟؟؟، برادر موسوی دست سنجری را گرفت و گفت: پدر صلواتی بیا برویم، اینجا که جای من و شما نیست. بحث همانجا قطع شد و سنجری و برادر موسوی از آنجا رفتند

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه