ايثار و فداکاري
راوی سید علی کرمی : در منطقه عملیاتی نصر 1، بودیم که برادر موسوی آنجا آمد و من و دو، سه نفر از نیروهای واحد تخریب را انتخاب کرد تا به اتفاق هم به منطقه عملیاتی والفجر 10، برویم. از آن طرف هم نیروها از مهاباد به منطقه عملیاتی والفجر 10، آمده بودند و منتظر برادر موسوی بودند تا ببینند او چه دستوری می دهد و آنها چه کاری باید انجام دهند. بایستی از منطقه (نوسود) می گذشتیم تا به نیروها می رسیدیم. برادر موسوی و راننده جلو نشسته و ما عقب جیپ نشسته بودیم. نزدیکیهای ظهر بود که به (نوسود) رسیدیم. همان موقع هم عراق آنجا را شیمیایی زده بود. نیروهای ش.م.ر به محض زدن شیمیایی، جاده را بسته بودند و تحت هیچ عنوانی اجازه نمی دادند کسی از آنجا عبور کند. وقتی رسیدیم، آنها ماسک زده و لباسهای مخصوص شیمیایی را پوشیده بودند. به ما اجازه عبور ندادند و گفتند: کسی حق رفتن به آن طرف را ندارد. عراق شیمیایی زده و ما اجازة چنین کاری را نداریم. برادر موسوی اصرار کرد و گفت: ما باید برویم. نیروها آن طرف ؟؟؟ منتظر ما هستند، حتماً باید برویم. گفتند: برای ما هیچ فرقی نمی کند و نمی گذاریم که شما بروید. من بلافاصله از ماشین پیاده شدم و به یکی از آنها گفتم: ایشان، فرماندة تخریب لشگر ویژة شهداست. گفت: من اهل خراسان نیستم و ایشان را نمی شناسم، در ثانی به فرض که بشناسم، برای من فرقی نمی کند. چون به من گفته اند که هیچ کس حق ندارد از اینجا عبور کند و به آن طرف برود. چون برادر موسوی احساس مسئولیت کرد، حاضر بود، خودش را به خطر بیندازد، اما به نیروهایش برسد و آنها را سازماندهی کند و از طرفی تجدید روحیه ای باشد برای بچه های تخریب که ایشان را می بینند. وقتی برادر موسوی با مخالفت برادران ش.م.ر رو به رو شد گفت: ما با این ماشین می رویم. اگر هر اتفاقی هم افتاد، مسئولیتش به گردن خودم. اگر کسی به شما حرفی زد، بگوئید ما جلوی آنها را گرفتیم ولی به حرف ما گوش نکردند و دفتند بندة خدا گفت: پس حداقل ماسکهایتان را بزنید، هر چه خودتان صلاح می دانید می خواهید بروید، بروید. من ماسکم را در آوردم و به صورتم زدم. یکی دیگر از بچه ها هم ماسکش را زد. برادر موسوی هم مشغول در آوردن ماسکش بود که راننده گفت: آقای موسوی ماسک من احتمالاً از ماشین بیرون افتاده و نیست. ماسک اضافی هم نداشتیم. برادر موسوی ماسکش را در آورد و به راننده داد و گفت: بیا این ماسک، سریع بزن و برو. راننده گفت: آقای موسوی پس خودتان چی؟ برادر موسوی گفت: به تو می گویم برو، چه کار داری؟ فاصله ما با کپسول مواد شیمیایی که منفجر شده بود، زیاد نبود. مواد شیمیایی در حال پخش شدن در فضای آنجا بود. چون اتاق جیپ، برزنتی بود. مواد شیمیایی به داخل ماشین نفوذ کرده بود. ایثار و گذشت برادر موسوی عجیب مرا تکان داد و من از خودم به خاطر اینکه ماسکم را زودتر از بقیه زدم، ظرمنده شدم، غافل از اینکه ممکن است، کسی ماسک نداشته باشد.
ثبت دیدگاه