عشق شهادت
راوی سید علی کرمی : در منطقه عملیاتی کربلای 5 در شهرک دوئیجی 2، 3 شب در ماهسوره بودیم. نیروهای رزمنده هر شی وارد عمل می شدند، امّا به نوعی موفق نمی شدند. من در سنگر کوچکی که از عراقی ها به جا مانده بود و سقف محکمی داشت. همراه با یک تعداد بی سیم و مقداری وسایل تدارکاتی، مستقر بودم و از آنجا برای تماس و هماهنگی با نیروهای تخریب مستقر در دژ خرمشهر استفاده می کردیم. برادر موسوی هم گاهی اوقات برای استراحت به آنجا می آمد. یکروز صبح برادر موسوی به سنگر آمد و گفت: فلانی سریع آماده شو، می خواهیم برویم. صبح به این زودی، آمدن برادر موسوی برای من بسیار تعجب اور بود و از طرفی 2، 3 شب بود که شهرک دوئیجی در محاصرة دشمن قرار داشت. گفتم: عقب نشینی هست؟ گفت: نه، حالا سریع بلند شو باید برویم. گفتم: مگر چه شده است؟ گفت: داخل ماشین می گویم چه شده است. سوار تویوتا شدیم و به راه افتادیم. چند ساعتی توی راه بودیم. از برادر موسوی جریان را سؤال کردم. گفت: می دانی که دو، سه شب است که شهرک آزاد نشده، من الآن از ستاد فرماندهی می آیم، آنجا جلسه ای بود که قرار شد مأموریتی به نیروهای تخریب واگذار شود. در مسیر پیشروی، کانالی وجود دارد که عراق داخل آن را بطور نامنظم مین گذاری کرده است و بالای کانال هم، دو سه تا تیربار کار گذاشته است. طی صحبتهایی که شد، این مأموریت به نیروهای تخریب ویژة شهدا واگذار شد تا بروند و داخل کانال معبر بزنند و ما باید هر چه سریعتر این مأموریت را انجام دهیم. جا خوردم و گفتم: آقای موسوی چنین چیزی امکان ندارد با این وضعیتی که شما از کانال می گوئید. گفت: خوب، اصل موضوع همین جاست، این مهم است، گفتم: با این وضعیت چه جوری می خواهید معبر بزنید؟ مکثی کرد و گفت: قرار شده بچه ها خودشان را روی مین بیندازند. گفتم: کدام بچه ها؟ بچه های تخریب! گفت: آره، بچه های تخریب، یک لحظه بدنم لرزید، همانجا صحنه ای که بچه هاخودش را روی مین می انداختند و تکه تکه می شدند، در ذهنم مجسم کردم. نمی توانستم بپذیرم کسی داوطلب این کار خواهد شد. در همین تفکرات و تصورات غرق شده بودم و حرفی نمی زدم. برادر موسوی هم دیگر چیزی نگفت: نزدیکیهای دژ که رسیدیم، گفتم: برادر موسوی چطوری می خواهی این موضوع را به بچه ها بگویی؟ گفت: به همین راحتی که به شما گفتم، به آنها هم می گویم. گفتم: مطمئن هستید که آنها حاضر شوند چنین کاری انجام دهند؟ گفت: مگر تو بچه ها را نمی شناسی؟ گفتم: نمی دانم. گفت: ولی من آنها را به خوبی می شناسم، باش و ببین آنها چه کار می کنند. به دژ رسیدیم. نیروها نماز ظهرشان را خواندند. بعد از نماز برادر موسوی مرا صدا زد و گفت: برو مخابرات و تعدادی از این بی سیم های پی آر تی بگیر و بیا برای گرفتن بی سیم به مخابرات رفتم. هنگامیکه برگشتم. صحنة زیبایی را دیدم. 10، 12 نفر از نیروهای تخریب برای انجام این مأموریت داوطلب و انتخاب شده و داخل ماشین نشسته بودند و تعدادی هم کنار ماشین ایستاده بودند. از یکدیگر خداحافظی کرده و حلالیت می طلبیدند و التماس دعا داشتند. برادر موسوی وقتی مرا دید، گفت: بی سیمها را بگذار عقب ماشین و خودت برو بنشین جلو. این کار را کردم و رفتم جلوی ماشین نشستم. چون برای این مأموریت داوطلب نشده و صرفاً برای آوردن تعدادی بی سیم همراه برادر موسوی آمده بودم، بعضی از نیروها پیش من می آمدند و می گفتند: فلانی، شما برو و با برادر موسوی صحبتی کن تا مرا هم همراه خودشان ببرند. می گفتم: من چه بگویم، فرقی نمی کند، چه شما بروید، چه آنها که داخل ماشین نشسته اند. اشک از چشمان بچه ها سرازیر بود. برادر موسوی به راننده گفت: سریعتر حرکت کن، دیر می شود. به هر ترتیبی بود، ماشین به راه افتاد من برگشتم و از پشت سر، عقب ماشین را نگاه کردم. تعدادی از بچه ها که عقب ماشین نشسته بودند، گریه می کردند و بعضی دعا می خواندند. هنوز از عاقبت خودم هیچ اطلاعی نداشتم. با خودم گفتم: حالا می رویم ببینیم چه می شود. برادر موسوی بین من و راننده نشسته بود. قرار بود به طرف همان سنگری که صبح من آنجا بودم، برویم و بچه ها آنجا مستقر شوند تا شب مأموریت خود را انجام دهند. یک ساعتی گذشته بود، هواپیماهای عراق گهگاهی می آمدند و بمبهای خوشه ای می ریختند. برادر موسوی به راننده می گفت: برو مشکلی نیست من برگشتم و عقب ماشین را نگاهی کردم. بچه ها توی حال و هوای خودشان بودند. آن صحنه ها را هیچگاه فراموش نمی کنم. به خودم که آمدم، دیدم برادر موسوی زیارت عاشورایش را در آورده و زیر لب زمزمه می کند. برایم جالب بود چون او کمتر جلوی کیس از این کارها می کرد. مشغول خواندن زیارت عاشورا بود که با دستم سر شانه اش زدم و گفتم: حاجی، بچه ها را یک نگاهی بکن. فکر کرد برای آنها اتفاقی افتاده است. بلافاصله برگشت و گفت: چی شده؟ گفتم: بچه ها را ببین، چه حالی دارند. گفت: حالا چه مثلاً؟ گفتم: شما واقعاً دلتان می آید که بگذارید این بچه ها روی مین بروند، چطور می خواهید آنجا بایستید و روی مین رفتن بچه ها را نگاه کنید جوابم را نداد. چند دقیقه ای که گذشت دوباره گفتم: آقای موسوی، می خواهید با این بچه ها چه کار کنید. آدم چطوری دلش می آید، اجازه بدهد اینها به این راحتی خودشان را روی مین بیندازند. نگاهی پر معنا که همه چیز در آن نهفته بود به من کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: تو فکر می کنی من بگذارم اینها روی مین بروند. اول خودم روی مین می روم. بعد تو پشت سرم، خودت را روی مین بینداز از رفتن خودش روی مین، زیاد تعجب نکردم ولی اینکه گفت بعد از من تو بیا، شوکه شدم و ضربان قلبم زیاد شد چون اصلاً آمادگی چنین کاری را نداشتم و اصلاً داوطلب نشده بودم. گفتم: آقای موسوی من یکی که آمادگیش را ندارم. بدنم می لرزد. فکر می کنم اتفاقی می خواهد بیفتد. واقعاً می ترسم همانطور که سرش را روی شانه ام گذاشته بود اشک می ریخت. گفت: از چه می ترسی که بدنت اینطوری می لرزد و ضربان قلبت بالا رفته، مگر در این دنیا چه داری؟ منتظر چه هستی، وقت از این بهتر، دیدی بچه ها با چه شوق و اشتیاقی می آمدند، واقعاً می خواهی نیایی؟ گفتم: به هر جال انتخاب من با انتخاب آنها فرق می کند، من از نظر روحی خیلی ضعیف هستم. آن روز در طول مسیر صحبتهای بین من و شهید موسوی شد که باعث آرامش من شد و هیچگاه آن صحنه ها را از یاد نخواهم برد.
ثبت دیدگاه