شناسه: 63612

عشق به جهاد

راوی سید حسین موسوی مقدم : در کربلای 4، تردد در منطقة عملیاتی ممنوع بود و هر وقت می خواستیم از جادة خاکی به طرف خرمشهر برویم باید برگه های تردد می داشتیم. یک شب می خواستیم دژ برویم و مکانی را مشخص کرده و نیروها را آنجا ببریم. معمولاً هر جا می خواستیم برویم. عباسی که رانندة ماسین بود، سعی می کرد با ما باشد. آن شب نیز با اصرار در کنار ما بود. به سمت حسینیه حرکت کردیم. نزدیکیهای حسینیه می بایست با چراغ خاموش می رفتیم. جاده آن شب بسیار شلوغ بود. در حین حرکت ناگهان با ماشین که با چراغ خاموش از رو به رو می آمد و تصادف کردیم. ماشین عباسی در اثر تصادف از جاده خارج شد. بعد از این جاده عباسی گفت: برادر موسوی این جریان کار خدا بود که ما با این وضعیت تصادف کردیم و کوچکتیرن آسیبی ندیدیم و از این بابت خوشحالم. چون که حالا ماشین تصادف کرده و من می توانم همراه نیروها در عملیات شرکت کنم. قبل از این جریان خدا خدا می کردم چطوری می شود این ماشین را تحویل بگیرند و من در عملیات شرکت داشته باشم. به او گفتم: عباسی جان حتماً که نباید در عملیات حضور داشته باشی و یک جایی را منهدم کنی! گفت: نه، من دوست دارم همانطوری که می گویید در عملیات شرکت داشته باشم. اینکه با ماشین، این طرف، آن طرف بروی و بر گردی فایده ای ندارد. سرانجام عباسی در یکی از همین مأموریتها، در زیر آتش دشمن به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه