تقيد به انجام کامل ماموريت
رااوی قدیر نعمتی گل : قبل از عملیات والفجر4 از لشکر 5 - ن به اتفاق سید حسین موسوی مقدم از طریق سنندج و با نه به مریوان رفتیم در این عملیات که شرکت کنم یکی دو روز قبل از عملیات بچه های شپاه سر دشت به موسوی گفتند منطقه ای را که می خواهی پاک سازی کنید قرار است عملیات در آنجا انجام شود . این منطقه تالب مرز توسط دو مکرات و کومله مین گذاری شده بود و قرار بود برویم و نوع مینهای کاشته شده را بررسی کنیم . قبل از آن ما در پادگان ارتش مستقر بودیم و بعد توسط بچه های سپاه سنندج حدود 4-5 روز قبل از عاشورای شال 62 در منطقه مستقر شدیم . چند عدد مین را که بچه های سپاه سنندج پیدا کرده بودند ، آوردند و به ما نشان دادند که شامل چهار پنج تی ان تی بود و چاشنی های معمولی داشت . چاشنی های آنها الکتریکی افشاری افشاری یا کشش نبود . ساختش شامل 4 پند تی ان تی بود که به وسیله سرنج و نیتر و گلیسرین که خودش یک نوع ماده انفجاری است درست کرده بودند در منطقه ای که بودیم مین یابهایی بود که جاده ها را پاک سازی می کرد . این مین یاب ها یک وسیله فلزی بود که نشان می داد که در زمین مین است . به خاطر اینکه ما نتوانیم اینها را پیدا کنیم ، اینها از سرنج استفاده کرده بودند . که سرنج را بسته بودند و داخل آن را نیترو گلیسرین و تلمبه ای را که به آن فشاری یک صحنه 20 در20 گذاشته بودند که یک موقعیت بزرگتری باشد، پای نیرو بالایش برود و مفهوم شود و ایجاد موانع و تلفات بکنند. بعد از رویت مین ها آمدیم و در پادگان مستقر شدیم و مثل این که منطقه از طرف دشمن لو رفته بود و مرتب پادگان را می کوبیدند . شب هم نیروهای گردان در ارتفاعات اطراف مستقر شدند و ما جزء نیروهای موتوریزه بودیم که باید صبح عمل می کردیم . من آن شب خوابی راجع به خودم دیدم که حتماً در این عملیات مجروح می شوم . صبح که بیدار شدیم نماز خواندیم و با بچه ها خدا حافظی کردیم و به خصوص سید حسین موسوی مقدم با بچه ها خدا حافظی می کردند و حلالیت می طلبیدند . صبح رفتیم و از یک پل شکسته ای که در جاده سر دشت به طرف مرز بود رد شدیم . شهید موسوی جلوی نیروها حرکت می کرد و کارهای سخت و خطر ناک را سعی می کرد خودش انجام دهد . حدود 700-800 متر که رفتیم به مین برخورد نکردیم . من به شهید موسوی مقدم گفتم : اگر اجازه بدهید من یک کمی جلو تر بروم و مقداری شما استراحت کنید . جلو رفتم و به اولین مینی که برخورد کردم ، احساس کردم پای راستم رفت بالای مین و خوابی که شب قبل دیده بودم تعبیر شد . اگر آن مین منفجر می شد من صد در صد شهید می شدم . شهید موسوی به من می گفت : قدیر مواظب باش . دیگر از آنجا میدان مین شروع شد . شهید کاوه در این عملیات از ما جلو تر حرکت می کرد حتی از ما که نیروی تخریب بودیم و باید پیشاپیش نیروها حرکت می کردیم . یادم هست به شهید کاوه گفتم : آقا محمود اگر می شود لطف کنید شما یک مقدار عقب تر از ما حرکت کنید ، اگر برای ما اتفاقی بیفتد اشکالی ندارد ولی شما نیروی ماهر و فرمانده هستید . به ما گفت : شما توکلتان به خدا باشد ، کارتان را شروع بکنید و بروید . به اتفاق نیروهای تخریب جاده را پاک سازی کردیم به مرز که رسیدیم یک دفعه رگبار از سمت یکی از روستاهای سر مرز شروع شد ، تا در گیری خوابید و ما کنار کشیدیم بعد هم پاک سازی منطقه را که پشت سر ما ستون موتوریزه بود ادامه دادیم . شهید مهراب که مسؤل اطلاعات و عملیات بود ما را صدا زدند بیایم که دشمن آر پی چی ها را تله کرده است . سیم کشیده بود . کشش توسط چاشنی های تی ان تی کشش در صورت منهدم شدن ، تلفات بیشتری بدهیم . این تله را توسط شهید موسوی خنثی کردیم . بعد از اینکه در گیری ها خوابید ، شهید محراب آمد و به من گفت : آقای قدیر ، لطفی بکن و یک کالیبر 50 روی تپه مستقر کن و از ما خواست که جلوتر زیر درخت ها برویم و بررسی کنیم تا در صورت نبودن تله ، کالیبر 50 را جلو ببرند ما اطاعت . شهید موسوی می خواست این کا را انجام دهد که من نگذاشتم . بالا خره من رفتم و زیر درختها را برسی کردیم ، دیدم مانعی وجود ندارد . در همین حین یکی از نیروهای ضد انقلاب در زیر درخت من را دیده بود تا بلند شدم که به عقب برگردم یک دفعه دیدم که پشتم سوخت با قناسه من را هدف گرفتند . من آنجا به زمین افتادم بچه ها آمدند و من را به عقب منتقل کردند . در یک حالت نیمه بیداری و بی هوشی بودم یک لحظه دیدم شهید موسوی آمد و گفت : تو که رفتی کمر من شکست . بعد از مجروحیت هم یکی دو دفعه به خانه ما جهت عیادت به مشهد آمد .
ثبت دیدگاه