تقيد به انجام کامل ماموريت
راوی حمیدرضا صدوقی : در عملیات کربلای 5 قسمتی از اهدافی که مربوط به لشکر ما بود، ما تصرف کرده بودیم. ولی عراقی ها در بیرون شمرد و عیجی با مقاومت کردن سعی می کردند که عملیات ما را به روز موکول کنند و سعی داشتند ما را پشت شمرد و عیجی نگهدارند تا نیروهای کمکی به عراقی ها برسند. در آنجا تعدادی از نیروهای تخریب برای باز کردن معبر رفته بودند که با مشکل مواجه شدند از خط تماس گرفتتند که معبر قفل شده و نیروهای عراقی اشرافیت زیادی روی سر ما دارند. چنانچه کوچکترین حرکتی بکنیم با کالیبر دور سر ما تیراندازی می کنند. شهید موسوی پشت خاکریز بود برادرمان یعقوب نظری و من و تعدادی از بی سیم چی هایی که ما را همراهی می کردند مرتب تأکید می کردیم که آقا، معبر قفل شده و ما باید یک کاری بکنیم. زیرا الان صبح می شود. از آن طرف هم شهید موسوی تأکید می کرد به هر شکلی شده باید معبر را باز کنید، الان من خودم می آیم. برادر یعقوب نظری به شهید موسوی اجازه نداد که برود و گفت: از نیروهای دیگر بفرست بروند و با بی سیم تماس گرفت و گفت: شما اگر می توانید خودتان یک کاری بکنید. زیرا امکان آن نیست در این گیر و دار برادری داشتیم به نام سجاد ایشان هم از تخریب چی های بسیار با حال و عارف مسلک بود و با موسوی رابطه تنگاتنگی داشت. وقتی دید معبر قفل شده و موسوی هم تأکید دارد که خودش داخل معبر شود، سجاد وارد عمل شد و گفت: من می روم و با اصرار زیادی گفت: من باید امشب بروم و معبر را باز کنم. لازم به ذکر است که قبلاً سجاد خواب دیده بود که یک خانم بلند بالایی که نیروها تعبیر به حضرت زهرا (س) می کردند به سجاد گفته بود پسرم شما شهید می شوی، حتی کیفیت شهادتش را به او گفته بود. از آن روز سجاد کاملاً منقلب شده بود و یک وضعیت خاصی دیگری پیدا کرده بود. این موضوع را آقای موسوی و نیروهای تخریب و ما در جریان بودیم. ایشان پای کار آمد و محکم ایستاد. و گفت: من می خواهم بروم معبر را به کمک نیروها باز کنم. ما از روحیات سجاد متوجه شده بودیم که اگر امشب به داخل معبر برود شهادتش قطعی است. چون که خودش خواب دیده بود. حتی یک مشاجره دوستانه بین سجاد و موسوی پیش آمد و این دعوا چیزی نبود مگر بر سر شهادت. شهید موسوی پافشاری می کرد که من خودم می روم و سجاد گفت: من می روم. نتیجه این کشمکش به نفع سجاد تمام شد. وقتی سجاد به سمت معبر می رفت انگار تمام وجود ما داشت با سجاد به داخل معبر می رفت. موسوی مرتب به سجاد نگاه می کرد و گریه می کرد. هر کدام از نیروها به کناری رفتند و بغضشان را ترکاندند. وقتی سجاد داخل معبر شد به ما که در سنگر پشت خط نشسته بودیم خیلی سخت گذشت. زیرا هر صدای خش بی سیمی که می آمد منقلب می شدیم و می گفتیم: الان یک خبری به ما می دهند. هر وقت کالیبر دشمن صدا می کرد یک مرتبه قلب ما تکان می خورد. می گفتیم: این در سینه سجاد خورد. این حالت سخت تا نزدیکیهای صبح بر ما مستولی بود، تا اینکه بی سیم چی تماس گرفت و گفت: با سید کار دارم. موسوی گوشی را گرفت و گفت: سجاد مفهوم است؟ ما گفتیم: بله، مفهوم است. گفت: سجاد پرواز کرد. با شنیدن این خبر یک وضعیت خاصی باز توی سنگر ما رخ داد. هر کس در همان خلوت خودش گریه می کرد. گفتیم به هر شکلی هست جنازه سجاد را به عقب منتقل کنند. دقیقاً با همان کیفیتی که خودش خواب دیده بود شهید شده بود. پرسیدم معبر چه شد؟ گفتند: سجاد با شهادتش معبر را هم باز کرد و هنوز سپیده صبح پدیدار نشده بود که بچه ها با هماهنگی هایی که با فرمانده کردند رفتیم و قرارگاه محاصره شده عراق را به یاری خدا تصرف کردیم و خون سجاد به نتیجه نشست.
ثبت دیدگاه