شناسه: 63646

تهجد و عبادت

راوی محسن گواه : یک شب ما مهمان سید حسین موسوی مقدم بودیم.برادر خانم هایمان هم حضور داشتند .معمولا دور هم که جمع می شدیم با هم شوخی و مزاح می کردیم به نحوی که بالش ها را به هم پرتاب می کردیم و می خندیدیم .وقتی از شوخی خسته می شدیم شاممان را می خوردیم . بعد رسم ما بر این بود که آقایان در یک اتاق می خوابیدند و خانمها در اتاق دیگر .آن شب هم هر چه اصرار کردیم که به خانه هایمان بر گردیم شهید موسوی نگذاشت .لذا بعد از خوردن شام شب آنجا خوابیدیم . نیمه های شب بود یک زمزمه ای به گوشم می رسد وقتی دقت کردم دیدم آقای موسوی مشغول نماز شب و راز و نیاز با خداست و دارد گریه می کند تاآن زمان من نماز شب و گریه و زاری موسوی را در خلوت شبانه با معبودش ندیده بودم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه